چیزایی که ننوشتم
رفتم وبلاگو خوندم و دیدم چیزی از زینبم ننوشتم !
خب بگم که تقریبا یه ماهش بود بردمش دکتر پژنگ و اون گفت که زینب رفلاکس داره و باید راینتادین بخوره ! از همون موقع که بهش دادم خوابید تا صبح
... خلاصه چند وقتی خوب بود . تا اینکه حدود یه ماهه که شبها برای شیر خوردن بیدار میشه .
خوش خنذس و به خانم خوش اخلاق معروفه . فقط مونده چهار تا کلمه باهاش حرف بزنی که لبخند میزنه و گاهی هم بدنش ول میشه عقب از خنده
...
گاهی هم یکی داره با من حرف میزنه این زل میزنه بهشون و هی میخنده ! تا طرف متوجهش بشه و بهش بخنده یا باهاش حرف بزنه ! همه کلی از این کارش میخندن... یادمه فاطمه هم خوش خنده بود !
همه چیو میکنه دهنش ... خیلییییییییییی ... دستاش که مدام .. آب دهنشم از اول روان بود ! بر عکس فاطمه ...
زیاد با خودش درگیر نیس ... گاهی کار دارم و گریه میکنه . خودش کم کم آرم میشه و هیچی نمیگه . زودم خوابش میبره ... به فاطمه علاقه داره و خیلی نگاش میکنه ...
برم غذا درست کنم ... نمازمم نخوندم


چیزایی که ننوشتم
