جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

چند سال گذشت

سلام الان که دارم می نویسم، فاطمه خانومم ۱۲ ساله الان روی مبل کنارم دراز کشیده و دارد یکی از صفحات این وبلاگ را میخواند. زینب خانم ۹ ساله ام و ملیکای چهار ساله ام و نیکا آخرین گلم که یکسال و هفت ماهشه با پدرم بیرونند. واقعا چقدر همه چیز و خودم و دیدگاههام حتی روحیه ام عوض شده !!! الان فاطمه داره بهم میگه حس میکنم بچگیم دوستم داشتی اما الان نه!!! نمیدونم شاید بعدها که بزرگتر شد به علاقه ی واقعی من نسبت به خودش پی ببرد! چقدر خودم عوض شدم ! انگار یک آدم خیلی پر شور و نشاط و انگیزه و شوخ و... بودم که الان یک آدم سر سنگین و رام شدم! زندگی به من فهماند خیلی هم عجله نباید کرد. خیلی هم جایی خبری نیست. مشکلات و بحثها با همسرم ...
23 مرداد 1403

فاطمه

نمیدونم با فاطمه چطور کنار بیام.   نمیدونم من کم صبرم که میدونم هستم   و با اون سخته. تقریبا کچچچچل شدم از دستش.  فففففووووق العاده حرف گوش نکنه...  حالا یا طبیعیه یا...    نمیدونم چرا انقدر بچه های من شیطونن.  زینب هم به پای اون نمیرسه ولی اینم بلاست. خوبیش اینه که یخرده خرف  گوش کن تره...  زودتر هم کنار میاد. فاطمه ول کن نیس... برم بخوابم
25 فروردين 1396

زینب در یکسال و چهار ماهگی

در یک کلام  سهل و شیرین و تپل و تو دل برو... اصن عاشقششششششم بد جور. خیلی با فاطمه فرق داره. صبح ها 10 پا میشه. ساعت 2 تا سه و نیم اینا میخوابه و شبا هم دیگه 11 به بعد خوابش میگیره. یا ببه میخواد . یا دد..  و یا   نانا کلماتی که میگه بابا (جالبه اول گفت بابا)   یعنی در لصل اول گفت ددون     که الان میدونیم ددون یعنی فاطمه!   مامان   ...  دد      ب به       آدون = ددون = آجی      اومممد      یف(رفت)       بیا      نانا(یعنی یه چیزی بزارین من باش برقصم) یه دم هم تلفنو بر میداره میگه  بابا بی...
25 فروردين 1396

چیزایی که ننوشتم

رفتم وبلاگو خوندم و دیدم چیزی از زینبم ننوشتم ! خب بگم که تقریبا یه ماهش بود بردمش دکتر پژنگ و اون گفت که زینب رفلاکس داره و باید راینتادین بخوره ! از همون موقع که بهش دادم خوابید تا صبح  ... خلاصه چند وقتی خوب بود . تا اینکه حدود یه ماهه که شبها برای شیر خوردن بیدار میشه . خوش خنذس و به خانم خوش اخلاق معروفه . فقط مونده چهار تا کلمه باهاش حرف بزنی که لبخند میزنه و گاهی هم بدنش ول میشه عقب از خنده  ... گاهی هم یکی داره با من حرف میزنه این زل میزنه بهشون و هی میخنده ! تا طرف متوجهش بشه و بهش بخنده یا باهاش حرف بزنه ! همه کلی از این کارش میخندن... یادمه فاطمه هم خوش خنده بود ! همه چیو میکنه دهنش ... خیلییییییییییی ... دست...
26 فروردين 1395

واکسن چهارماهگی زینب

زینب دخترم الان دقیقا چهار ماه و دوازده روزشه و ما دیروز واکسنشو زدیم . اونم نصفه کاره ... یعنی تزریقی فلج اطفالش نبود .  از روز 17 فرئردین تا الان واکسن چهار ماهگی نبوده و من هر روز دنبالش بودم تا دیروز زدم... دیروز از صبح تا 5 عصر ، هی میخوابید و بیدار میشد . شیر میخورد و به موقع استامنوفنشو میدادم و دوباره میخوابید. ساعت 4 با باباش رفتیم یه سری چیز میز بخریم . یه کالسکه عصایی خریدم . که بشه توی ماشین گذاشتش . و بیرون بردش (110000 تومن) خیلی کالسکه هه ساده است . و چون اینا یکی خوب دارن و مارک گراکو هم هست ، من فقط دنبال یه چیزی بودم که قابل حمل باشه ... یه تشک بازی خریدم 75000 و یه دست لباس 24تومن و عروسک و نقاب حمام ...و ساعت 9 دیگه ...
26 فروردين 1395

بدون عنوان

سلام زینبم... الان جلوی من تو گهواده خوابیدی و فاطمه هم بعد از بهم ریختن اتاقش که مامان با کلی زحمت تمیز کرده بود الان وسایل آشپزخونه رو برداشته و داره بازی میکنه.... تو هم دل درد داری ... دیشب تا ساعت دو انقدر از درد جیغ کشیدی و من که هیچ کاری از دستم بر نمی اومد فقط نشسته بودم با تو گریه میکردم ... از خدا کمک میخواستم... عزیزم دل دردت خیلی برا من سخته ... اینکه پیچ و تاب میخوری و صورتت قرمز میشه و به صورتت چنگ میزنی . شکمتو سفت میکنی و ..عزیز دلم انشاالله این دوران سخت میگذره ..  خدا برای ما اینطور خواسته. امروز ساعت 9 با خستگی بلند شدم . خستگی خوابیدن ساعت دوو هی خوابیدن و بیدار شدن مداوم..  فاطمه بخاطر آلودگی هوا تعطیل بو...
9 دی 1394

دختر دوم ما ... زینب خانوم

امروز هشتم دی هست... به لطف خدا حدود سه هفته پیش روز شنبه دختر دوم من به دنیا اومد. زینب خانوم با قد 50 و وزن 3270 گرم پا به دنیای خاکی گذاشت. بماند که ماه قبلش محرم و صفر همه ی دعای مامانش این بود که امام حسین علیه السلام لطف کنن و این دخترو راهرو حضرت زینب و کنیز واقعی ایشون قرار بدن و افتخارش باشه اسمش همنام بانو زینب کبری است. دخترم دختر آرومیه ... وقتی سیره و جاش تمیزه آرومه ... مگر اینکه دلش درد بگیره... مامان هم حسابی داره رعایت خوراکشو میکنه که دل زینب جان درد نگیره ... شبها گاهی از دل درد گریه میکنه و مامانو بدخواب میکنه... گاهی هم فقط چن بار بیدار میشه شیر میخوره . و دل دردش میره واسه روز...  خدایا به حق این روز عزیز ک...
8 دی 1394

بدون عنوان

داریم با هم بازی میکنیم . بهش میگم : فاطمه من چطوری باید برم دستشویی ؟ میگه : باید راه بری !!   یه جا به من شکلات تخیلی میده . منم از دستش گرفتم و مثلا گذاشتم دهنم.. یهو جیغ میزنه میگه : بزار پوستشو بکنم ...  یه چیزه خیلی باحا فاطمه نیست رو میگه : نه هست .. مثلا یه بار رفته بودیم نوبت دکترش .. اونجا همیشه شلوغه . اونبار هیچ کس نبود .. یهو فاطمه یه دوری زد و گفت : همه نه هستن !!! و کلا وقتی یه چیزی نیست میگه : نه هست !   ...
13 خرداد 1393

عسل منننن

خاطرات فاطمه ناز بانو : رفتیم مشهد خانوم تو صف نماز داد زده :آقایون صلواتتتت ... بابایی میگفت همه خندشون گرفته بود .. فسقل خانوم اینو از کجا شنیدهههه الله اعلم تو مشهد داشتم نماز میخوندم بعد یه پسر هفت هشت ساله داشت با گوشی موبایل بازی میکرد .. یه دختر کوچولو هم تا این صحنه رو دید رفت گوشیه مامانشو آورد و اونم شروع کرد باهاش کار کردن .. فاطمه یه خرده اومد دور و بر منو گشت دید چیزی نیست انگاری ، رفت وسط این دوتا نشست و یهو دیدم جورابشو در آورد و آورد روی موبایل دختره و گفت : جولابه منو.... بعدم یه خرده رو موبایل پسره گذاشت .. اون دوتا کلی چندششون شد و هولش دادن عقب .. بعدش یه کم آروم نشست و پاشو برد رو گوشیشون و گفت : پامو ... همینطور ب...
8 خرداد 1393

بدون عنوان

سلام عزیز دل مامان امیدم . عشقم . فدای چشمای خوشگلت بشم .. قربون خندیدن هات بشم . قربون بازیگوشی هات بشم ... من فدات بشم ...  ماشاءالله... نفس ماماننننننننننن... خب از خانومی چی بگم ؟؟؟؟ بگم چقدر بلاست ... حرفای شیرینش با اون زبون نازشو برررم .. _من گاهی مثلا انگشتاشو بوس میکنم و میگم : انگشتاشو برم .. حالا دیروز دراز کشیدم اومده پای منو بوس میکنه میگه : فاشو برم !!(ف = پ).. _ وقتی شیطونی میکنه بهش میگم : مامانو ناراحت میکنی ؟ مامان که واست زحمت کشیده ؟  ... حالا هر موقع داره خرابکاری میکنه خودش هی میگه : مامان زحمت کشیده ... _تازگی ها میبرمش دستشویی واسه خودش شعرای عجق وجق میسازه و با صدای جیق بلند میخونه .. .. با ...
10 فروردين 1393