چند سال گذشت
سلام الان که دارم می نویسم، فاطمه خانومم ۱۲ ساله الان روی مبل کنارم دراز کشیده و دارد یکی از صفحات این وبلاگ را میخواند. زینب خانم ۹ ساله ام و ملیکای چهار ساله ام و نیکا آخرین گلم که یکسال و هفت ماهشه با پدرم بیرونند. واقعا چقدر همه چیز و خودم و دیدگاههام حتی روحیه ام عوض شده !!! الان فاطمه داره بهم میگه حس میکنم بچگیم دوستم داشتی اما الان نه!!! نمیدونم شاید بعدها که بزرگتر شد به علاقه ی واقعی من نسبت به خودش پی ببرد! چقدر خودم عوض شدم ! انگار یک آدم خیلی پر شور و نشاط و انگیزه و شوخ و... بودم که الان یک آدم سر سنگین و رام شدم! زندگی به من فهماند خیلی هم عجله نباید کرد. خیلی هم جایی خبری نیست. مشکلات و بحثها با همسرم ...


