جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

عاشق سیم !

1391/7/20 13:57
نویسنده : بهار
182 بازدید
اشتراک گذاری

مامان عاشق سیم شدی ! دو شاخه ها رو آنچنان میکنی تو دهنتو میخوری که نگووو ... آنچنان با شوق میخوری که جراتی برای بیرون کشیدن از دهنت نداریم ! چون اینطوری میشی گریه...

دیگه اینکه ماه چهار دستو پا میری .

مث قبلت عاشق دست و پا هستی . حالا مثلا تو مهمونی یکی نشسته تو خیز بر میداری انگشتای پاشو بگیری ... بابا ول کن این وسط اونم پا ...سبز...

خیلی جالب حرف میزنی . دادا و دددد رو کامل میگی وقتی خیلی شادی . مثلا شیر خوردیو اینا همینطوری میگی دد...دد....دد ... دددد.. یا اگه مثلا این سر خوشیت روی روروئک باشه میگی دادا ... دادا (باحالت فریادی !)...

وقتی میخوای بخوابی میگی  م م (با فتحه !) حالا نمیدونم یعنی مه مه و خواب !!! یا کلا .. هی میگی م م یا ماما ...

مدلای عجیب غریبم همینطوری که بخوای حرف بزنی : مث اهه (همین الان گفتی !) یا گاگا .. گ گ .. آه ... هومدا (اینم الان گفتی! )  دبدگه .. خلاصه قاراش میش حرف میزنی . اعتراض کردن رو هم بلدی بیست ! 

راستی پریشب خواب دیدم با هم یه جایی هستیم و تو برای اولین بارت داری راه میری و انقدر ذوق کردی که می دویدی . باباییت ججلوتر میرفت در ها رو باز میکرد نخوری بهشون و منم دنبالت فوق العاده شاد بودم و از خوشحالی گریه میکردم که تو یاد گرفتی و انقدر قشنگ داری راه میری !! عزیز دلمممم...

خیلی دوست دارم بریم مشهد و تو رو توی صحن های آقا امام رضا ببینم که چهار دست و پا بری !!! انقدر منتظر این روزم (انشاالله به امید خدا به زودی آقا ما سه تا رو بطلبه !) یاد پارسال که باردار بودم می افتم و اینکه اون موقع نی نی ها رو میدیدم به همین فکر میکردم که نوبت عزیز دل ما هم میشه ؟!!

منو که میبینی خیلی ناز واکنش نشون میدی . تو خونه که مدام بهم میخندیو اینا مژه . توی مهمونی خونه مامان جونت بودیم . من یه کم خسته بودم رفتم تو اتاق دراز بکشم و برای همین تو اونجا تنها بودی . البته باباییتم بود . خلاصه کلی واسشون غر زده بودی و وقتی من اومدم داشتی هنوز بازی میکردی بعد یهو منو دیدی همینطوری با حالت گریه شروع کردی چهار دست و پا سمتم اومدن !!! انقدر حال کردم !!!  بعدش که بغلت کردم کلی همه رو تحویل گرفتی و عمو اکبرت (که خیلی دوستت داره) گفت : خب پس شیطونم هست (نیست قبلش مدام تو بغلشون غر زده بودی !) ! 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

امیرحسین
20 مهر 91 17:56
شلام دوست جونی
هی مامانت میاد اینا لو می نویشه دل مامانی منو می بله. مامانم هی می خونه به من می گه به امید روزایی که تو این کالالو بکنی


آخییییییی خاله جونم انقدر مامانت کیفتو بکنههههه