بدون عنوان
خب فاطمه جونم الان خوابی و اومدم زود خیلی چیزا رو بنویسم !
قبلا ها وقتی میرفتی سراغ بخاری من صدایی در می آوردم این شکلی : هوف. هوف هوف .. الان خودت هر جا بخاری میبینی میگی : هاه... هاه .. انقدر خنده دارییییی واسه خودت استرس تولید میکنی.
دیگه حدود ده روز پیش وقتی تو تخت ما بودی ، برای اینکه یاد بگیری خودت بری پایین (آخه به دم تخت که میرسه شروع میکنه به گریه!) برعکست کردم و پشتتو گذاشتم دم تخت و بعد یکی یکی پاهاتو گذاشتم پایین و گفتم ببین مامان اینطوری . یه سه چهار باری این کارو واست کردم و فکر کردم خب خیلی طول میکشه اینو یاد بگیری ... ولی حدود یه هفته پیش یهو دیدم خودت همین کارو کردیو اومدی پایین ! منو میگی
... البته گاهی هم خرکی بازی در میاری و یه راست کپلتو میزاری بیرون تخت و اگه من نباشم دیگههه .. خدا انشاالله حفظت کنه مامانی...
تصمیم گرفتم رفت و اینا رو یادت بدم . خلاصه گاهی اسباب بازیاتو میزاشتم پشتم و میگفتم : رفت .. و دستمم بر میگردوندم .. حالا گاهی اسباب بازی تو میندازی زمین و دستتو بر میگردونی و میگی : دفففف...
یعنی چی مادر یعنی من باید وقت بزارم و همه چی یادت بدم الان اوج فهم توست .
اما دریغ از کارای خونه که وقت برام بزاره !
معنی داخل و خارج هم که مخصوص سنته یادت دادم . فقط بدیش اینه مدام داری با آرامش کشو لباساتو کف اتاق خالی میکنی ...حالا باید برم سراغ چیزای دیگه ...


بدون عنوان
