جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

فاطمه ی بامزه !

1392/3/22 10:27
نویسنده : بهار
321 بازدید
اشتراک گذاری

کارای با مزه ی فاطمه انقدر زیاد شده که برامون عادی شده دیگه ... ولی برای ثبت مینویسم ..

یه کاری که چن وقت پیش کرد و خیلی خندم گرفت این بود . برده بودمش تو حیاط که مرغهامون(دو تا مرغ خریدیم که واسه فاطمه خانومم تخم بزارند !) رو ببینه . در زبان فاطمه معروفند به توتو . علاقه ی وافری بهشون داره . طوری که از راه میرسه خونه سراغشونو میگیره . شبها هم برای خواب باید اول توتو ها رو ببینه که لالا کردند ! و یه چیز دیگه اینکه ما گاهی صدای هاپو در میاریم و دنبال فاطمه میزاریم و اونم با جیغ و خنده فرار میکنه و به ما میگه هاپو ...خلاصه توتو خیلی گرسنش بود و در این حالت تا آدم میره تو حیاط این توتو میدوه دنبال آدم ... اینطوری که دوید سمت من و فاطمه ، فاطمه برگشت بهش گفت : هاپو هاپو ... منو میگی مرده بودم از خنده ...

دیگه اینکه بیاد انگشتمونو بگیره و ببره هر جا دوست داره ، هم عادی شد دیگه ! ولی بار اولش کیف داشت ... یه بارم من بهش بی بی (به قول خودش) نمیدادم بعد اومد انگشت منو گرفت . منم دنبالش ، با هم رفتیم اتاق خواب . بعدش دستشو میزد رو بالش میگفت به من :لا لا لا لا ... یعنی مامان لالا کن . منم لالا کردم . بعد خوابید جلوی من و گفت : بی بی ! ... اونم خیلی خندیدم! یعنی بچم گفته نکنه مامانم نمیدونه بی بی یعنی چی ...

کلا خیلییی بامزست  ! من همش دارم بهش میگم : بامزه .. خوشمزه ...

البته دیشب رفتیم پارک با دخمل خاله ها ... رسما دیوونم کرد ... اومدم ببرمش تاب (خودش میگه : تاب تاب ادودو (عباسی مثلا)) بعدش تو راه یه لیوان یه بارمصرف دیده رو زمین . زود برش داشتم جیغ و گریه که : آبییی ... با هزار بد بختی بردمش تو محوطه اسباب بازی ها ... رفت از سر سره هه بالا و میخواست بره بالاتر . منم بغلش کردم یعنی تا برگردم سر جامون انقدر این بچه جیغ کشیدو گریه کرد که همه برگشته بودن به ما نگاه میکردند ... منم بدجور دلم میخواست یکی بزنم تو گوشش ... بعدش اومدیم و یه بیسکوییت بهش دادیم که دیگه گریه نکنه ... گرفت دستش و بعد انداخت زمین و کفششو گذاشت روش ... منم بیکوییتو برداشتم که نخوره دوباره جیغ و گریه ... دیگه دیدم الانست که جدی بزنمش گفتم مامان تو رو  خدا بگیرش ببرش... 

کلا این مدل اذیتاش باعث میشه من داغ کنم ! شایدم من کم صبرم . اما کلا این بچه خیلی زوره ! فاطمه خانوم خیلی مامان زوری ... حالا من نمیدونم خوابش گرفته بود ؟! گرسنش بود ؟! چش بود انقدر بد قلقی میکرد . چون وقتی هم اومدیم خونه حسابی غذا خورد ... احتمالا گرسنش بوده . بمیره مامان برا بازیگوشیات ..

کلا بازیگوشه اساسیییی...

یه لحظه آروم نداره .. اما بازیگوشیاش نحس نیست ! لذت داره ... با مزست ..

ماشاءالله گفتن یادم نره !

بووووووووووووووووووووووووسسسسسسسسس .فاطمه مامان ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)