بدون عنوان
مامانی .... دیروز دیدم توی خواب برگشتی رو شکمت و سرتو کج گذاشتیو خوابیدی. اخه قبلا ها سرتم مستقیم میزاشتی و من از ترس اینکه بلایی سرت بیاد کنارت بالش میزاشتم نتونی بتابی ...
فاطمه گلی بزرگ شدی . میبینم و میفهمم. بزرگ شدن عقلتو . اینکه خیلی خوب دیگه منو میشناسی و اینکه دلت بازی و شیطنت میخواد . اینکه اگه مامانی زیاد پای نت نشست و تو رو با آویز تخت مشغول کرد دیگه واسش نخندی و روتو اون طرف کنی . یه کاری که خیلی میکنی اینه که تو مهمونی ها و کلا گاهی هر چی میام تو زاویه دیدت سرتو یه طرف دیگه میکنی که منو نبینی . قشنگ انگار میخوای نشون بدی باهات قهرم و یا نمیدونم یعنی چی !!!!!!!!!!!!!!!! مثلا یه بار بعد از غذا دادنت بقیه غذاتو خودم خوردم(من قبلا اشتهام بالا نبود ولی بعد ازدواج بهتر شدم علتش این بود که همیشه از اینکه سهممو شوهرم بخوره میترسیدم و برای همین الانم برای بالا رفتن اشتها فاطمه این کارو کردم که جوابم داد اینکه وقتی نمیخوره جلوی چشمش شروع میکنم به غذا خوردن و به به و چه چه کردن !) خلاصه اونروز هم حرکت قاشق برات جالب بود دنبالش میکردی تا به من برسه و وقتی نزدیک صورت من میشد چشمتو مینداختی پایین و نگاه نمیکردی .


بدون عنوان
