جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

1391/6/16 12:35
نویسنده : بهار
122 بازدید
اشتراک گذاری

اومدم با کلی حرف !

اولا امروز با باباییت باید بریم یه پرینت از وبلاگت بگیریم ! حالا بقیش:

_ امروز برای دومین بار کاملا به علت لوس بودنت گریه کردی ! جریان چیه ؟ اینکه مامانی واسه تو یه بازی خریده که چیز خاصی نیست 16 تا مکعب رنگیه و برای بچه های بالای 6 ماهه ! تو مثلا باید هی باهاشون ور بری و این ور اونورش کنی و از اونجایی که داری میشینی (طولانی ترین مدتت دیروز بود که 15 دقیقه ای کامل نشستی !) دیگه باید بتونی با مکعبا بازی کنی . خب ولی تو چی کار میکنی ؟! هیچی از اول تا آخر زور میزنی یکی از مکعبا رو بکنی تو دهنت . و از اونجایی که بزرگه و نمیتونی جیغ و داد ! تازه هی چشمت به یه رنگ دیگش می افته و فکر کنم خیال میکنی اون یکی حتما تو دهنت جا میشه. اونو برمیداری میبینی سفته و نمیشه دوباره جیغ و داد .... خلاصه من کلا به غلط کردن می افتم و مکعبا رو جمع میکنم که دیگه تو لوس میشی و کلی هق هق گریه میکنی که چرا اینا رو ازت گرفتم و منم هی به خودم بد و بیراه میگم که دیگه اینا رو دستت ندم ! ...

_ امروز برای سومین روز با روروئکت تو آشپزخونه حسابی بازی کردی . خدا پدر مخترعشو بیامرزه ! همچین آرومی که کیف میکنم . واسه خودت تو آشپزخونه میگردیا . من که قبول ندارم روروئکو نخریم ! درسته که تو راه رفتن بچه کمک نمیکنه ولی واقعا خیلی بچه عوض میشه وقتی تو روروئک میشینه ! شاد میشه بازی میکنه . تازه میفهمه خودش میتونه کاری بکنه . میفهمه خودش میتونه انتخاب کنه به چی میخواد نزدیک بشه . من که واقعا با روروئک معجزه دیدم ! حتی فاطمه خیلی هم به حرف افتاد ! خلاصه ... چون جاهای دیگه سرامیکاش با فرش پوشیده شده و فضا برای تو کمه ولی آشپزخونه بازه (شنیدم اگه بخواهی واسه حرکتت خیلی به خودت فشار بیاری واسه کمرت بده ! واسه همین سرامیک بهترین گزینه بود !)و تازه کلی جاهای جالب برات داره و منم مشغول کارها میشم . واقعا یاد گرفتنتو با چشمام میبینم . روز اول فقط وامیستادی و مینشستی و کلا نمیدونستی یعنی چی حالا این !!! ولی روز دوم یه کم وقتی باهات حرف میزدم و ذوق میکردی و از جا میپریدی حرکت کردی و انگار فهمیدی دست خودته . امروز کلا هدف دار حرکت کردی و کلی کج کج اومدی تا رسیدی به من و با یه شتابی پیش بند منو گرفتی عین این شیرا که تو کمین گورخرند !!!! البته مامانت باز جو گرفتش و وقتی اسباب بازی هاتو شست دوباره دو سه تا این مکعبا رو بهت داد و دوباره پروسه جیغ و داد و لوسی شدن شدید و آخرشم بغلت کردم و انقدر قربون صدقت رفتم که مامانو بخشیدی که چرا زود بغلت نکرد ! مثلا مامان میخواست بهت یاد بده وقتی یه چیزیو ازت میگیرم انقدر گریه الکی نکن ! ولی نه تنها تو اینو یاد نگرفتی کاری کردی مامان یاد بگیره برای تو این اصول تربیتی رو به کار نبره !!!

- و بعدش خوابوندمت ! کنار خرست . یعنی تو فقط باید احساس کنی پیش منی ! این خرسه هم کاملا همچین احساسی رو بهت منتقل میکنه . آخه تا گذاشتمت پیشش لای چشماتو باز کردی و منو دیدی(نمیدونی عاشق این رفتار عشقولانتم که تا منو میبینی با یه لبخند آرامش بخش چشماتو می بندی ....بوووووس) ...و بعد دستتو گذاشتی زیر سر خرسی و خوابیدی . حالا حالا ها هم به توهم مامانی بیداری نمیشه ...(انشاالله!!!!) ..

_ امروز صبح بعد از اینکه شیر خوردی و من رفتم صبحونه بیارم با بابایی بخوریم تو روی تخت ما هی به بابایی نگا نگا کردی و بابایی دلش واست رفت و اومد کلی ماچ مالی و بغل و بوس ناز و نوازش .... و آوردت تو هال ! و بعدش که ما صبحونه خوردیم تو همینطور که رو شکمت بودی هی سرتو می آوردی بالا ما رو میدیدی و بعد دوباره سرتو میزاشتی رو تشک و اونطوری به ما نگاه میکردی ... انقدر ناز و معصوم میشی وقتی هی این کارو میکنی . من یکی که دلم میخواد بیام گردونتو ماچ ماچی کنم و کلا نابودت کنم ! خلاصه بعدش مامانی پیشت خوابید تا تو بخوابی . خواب بودم یهو بیدار شدم دیدم تو به پهلو رو به من خوابیدی و با دو تا دستات بازوی منو گرفتی ...فاطمه گلی یعنی نمیدونی چه حالیییییییی کردم وقتی اینطوری دیدمت مامااااان !

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)