جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

1391/6/17 23:40
نویسنده : بهار
149 بازدید
اشتراک گذاری

خب فاطمه خانومی امروز رفته بودیم مراسم فاتحه عموی باباحسینت ... تو مث همیشه تو جمع شاد و شنگول و بخند حسابییی... انقدر واسه همه میخندی که حتی غریبه ها هم دوستت دارن و سریع میان سراغت که البته مامانی همه ی اینو از سوره ی حضرت محمد (صلوات الله الیه و آله) میدونه که تو ماه آخر بارداری واست خونده ... 

کلا مدلت خنده روییه و معروفی به خوش اخلاقی ! انقدر واسه بقیه میخندی که همه خلع سلاح میشن ! مثلا یه بار که حال بابا بد بود و نصفه شبی رفتیم اورژانس بیمارستان وقتی بابالی رفته بود آمپول بزنه  تو یهو  بیدار شدی و هی به خانومی که کنار من نشسته بود نگاه میکرردی و دیگه کافیه طرف یه لبخند کوچیک بهت بزنه که تو ریسه بری از خنده !!! و اونا هم کلی تعجب میکنند و دوباره باهات حرف میزنند و .. هی دیگه بنده خداها حوصله ندارن و حواسشون میره به کارهای خودشون ، حالا مگه تو ول میکنی ؟! انقدر نگاهشون میکنی که اونا هم تو رودربایستی دوباره باهات حرف میزنند و دوباره تو خوش خوشانت میشه ! کلا ضایعمون میکنی . مردم میگن این بچه چقدر به همه گیر میده !!!

امروزم همینطوری بودی و من کلی از دستت میخندیدم که یهو مامان ملوک در حالی که تو توی بغلش بودی چن تا پله رو افتاد ! البته بنده خدا از ترس اینکه برای تو مشکلی پیش نیاد در جا نشست و رو این پله ها هی افتاد ولی خداروشکر چیزیش نشد ! حالا تصور کن منو !!! همینطوری چادر مامانمو گرفتم و تو هم که جیغت رفت هوا و من باور کن از ترس بدنم شل شده بود . و حتی تا یه ساعت بعد از این قضیه هنوز احساس لرزش تو بدنم میکردم ! مامانی خدا حفظت کنه ! نمیدونی تموم راه داشتم میگفتم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین .... یعنی اگر میلیون ها بار هم خدا رو شکر کنم کمه ! خلاصه با اینکه کلی خوش اخلاق بودیو حال کردم ولی این آخری ضد حالی خوردم اساسیییییی... بیچاره مامان ملوک هم خیلی ترسید و من دیکه میترسیدم تو رو بدم بهش نگران... البته چندی طول نکشید من باز از مامان ملوک سو استفاده کرده و کلی در امر بچه داری ازش کمک گرفتم و کلا تو رو تحویلش دادم نیشخند... 

مامانی عزیز دلم دوستت دارم . عاشقتممممم.

بووووووووووووووووووووووووووسسسس

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)