بدون عنوان
خو سلام دختر ماهم !
سه روز ÷یش بود مث همیشه داشتی چهار دست و پا میرفتی(کلا یه مدل عجیب غریبی میری گفتم قبلا !) که یهو دیدم خانومی نشستست !
... خدایا ! سریع پشتت یه متکا گذاشتم آخه تو بعضی وقتا از عقب بر میگردی !(الانم از این همه چیز تو این اتاق سطل آشغالو پیدا کردی رسیدی بهش !)خلاصه چن بار دیگه هم بعله ! خانومی خودش میشینه دیگه ....
دیروزم یاد گرفتی توی چهار دست و پا رفتنت یه دستاتو بیاری بالا و بزاری جلوتر(البته حالت حرکتت خیلی کنده مث اختاپوسا !
) ... یعنی من مطمئنم همه ی مادرا برای هر یه کار جدید که بچه هاشون یاد میگیرن بال در میارن مث من ! دیروزم زن دایی لیلا و دای علی مث همیشه دلشون هوای تو رو کرد و اومدن اینجا ! قبلش هم مامان ملوک اومده بود و من مطمئنم دیگه طاقت ندیدن تو رو نداشت ! فاطمه جونم اگه میفهمیدی انقدر همه دوست دارن ذوق میکردی مامانم .... خلاصه زن دایی لیلا یه برج با مکعبات درست کرد و من با چکشی(اسباب بازی) که دستت بود همراه دستت زدم بهش و گفتم : خراب شد .. خلاصه وقتی دوباره این ستونه درست شد خودت زدی با چکشه بهش ...
همین دیگه ! تو باهوش منی ... هوشت به مامانت
رفته ! آقربون برم ...
برم که کلی کار دارم .
فاطمه خیلییییییییییییییییییییی دوستت دارم . حد نداره . خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


بدون عنوان
