حسود خانوم ...
دیروز بابایی نشسته بود تلوزیون میدید و خانوم خشکله هم داشتن بازی میکردن . من رفتم بغل بابایی و داشتیم با هم حرف میزدیم . یهو دیدیم فاطمه خوشکله ما رو دیده و همینطوری با حالتی بین گریه و صدای خنده ی بلند با سرعت داره به سمت ما میاد ... خندمون گرفته بود ولی باز باورمون نمیشد این فسقلی حسادت میفهمه ؟!!!
خلاصه این شده بود تا عصر موجبات خنده ی ما که همدیگه رو بغل کنیم و ببینیم خانوم چی کار میکنه ! همشم همین کارو میکرد .. و دقیق میومد وسط ما ... آآی خندیدیییم ..
جالبیش اینه که هم گریه میکنه هم میخنده . ههههههههههه
و اولش فقط به باباش نگاه میکنه و من گفتم نامرد بعد از این همه زحمات که برات کشیدم به مامانی حسودی میکنی ؟؟؟ بعدش که میره بغل باباییش میاد بغل من ! خییلییی خنده دارهههههههه
دیگه اینکه خانوم از صدای جارو برقی به شدت میترسه . یعنی اول وقتی من میخوام جارو بکشم با ذوق میره سمت جاروز برقی و بعدش که روشنش کردم همون طور چهار دست و پا سرشو میندازه پایین با گریه و با سرعت به یه طرفی میره ! این حالتو در مورد یه عروسکاشم داره که شعر میخونه : دامن من جینگیلیه آبی آسمونیه .... تا اینو میزارم کنارش همونطوری میشه ...
دیگه اینکه هر موقع از یه اسباب بازی یا یه چیز جدید خیلی خوشش بیاد همین طوری میگه ما ما مع مع و میره با سرعت سمتش ..
دیگه اینکه وقتی کتاب میخونم براش یا یه عکسی میبینیم انگشتمو میکشم رو صورت عکس توی کتاب و میگم : نی نی نازه .. نی نی نازه ... فاطمه هم با صدا میخنده ...
کلا هر چیو ناز کنیم میخنده ...
من گاهی عروسکشو میگیرم جلوش و بجای اون حرف میزنم میگم : سلللاام ... و سر عرسکه رو تکون میدم .. اینجوری هم خیلی میخندههه
الانم دمار از روزگار من درآورده ... برممممم


حسود خانوم ...
