بدون عنوان
زوداومدم ار فاطمه بنویسم . قبل از اینکه خانومی بیاد و سیستمو خاموش کنه !
خب چند وقت پیش بود اسم عروسکاشو براش گفتم و تقریبا هر روز یا چن روز در میون واسش تکرار میکردم . تا اینکه حدود یه ماه پیش (یعنی بعد از یه هفته تمرین دادنش ) همینطوری بهش گفتم : مامان ببعی کوشش ؟ دیدم رفت سراغ ببعیش ... خلاصه منم شروع کردم چیزای دیگه بهش یاد دادن ! مثل بابا کجاس ؟ که دیگه باباشو میشناسه و تا میگم بابا کجاس میره سراغ باباش . دایی رو هم یاد گرفته و وقتی میگم دایی کوشش ؟ نگا به دایی هاش میکنه .مامان رو هم میگه : ماماماما... و مه مه رو هم که خیلی واضح میگه و اصولا میاد یقه ی لباسمو میکشه پایین . رفت رو هم که خیلیی وقته میگه و دستاشو بر میگردونه .. خلاصه فاطمه خانوم خیلی وقته نگذاشتی بیام بنویسم و همه چی مونده ... تازگی دارم بهش بای بای رو یاد میدم و بعضی چیزا رو هم با اسم بهش نشون میدم ... یه چیز خیلی جالب که حیف شد به وقتش برات بنویسم اینه که مامان جانم حدود یه بیست روز پیش بود احساس کردم تو دنیا رو فهمیدی ! به همین وضوح ! حس کردم فهمیدی اینجا چه طوریا باید باشی و تموم رشدت از همون موقع ها شروع شد . فهمیدی .... نمیدونم چه طور بگم ولی احساس کردم اون مات بودنتو از دست دادی و ... نمیدونم چه طوری بگم . ولی همون موقع بود که دیگه شبا واسه خوابیدن اذیت نکردی و قشنگ خوابیدی ... همون موقع ها بود که گاهی وسط بازی گفتی : ماماما .و میومدی سراغم و بغلم میکردی و بعدش به سرعت میرفتی !(انقدر این کارت کیف داره !!) همون موقع ها بود که دیگه کشو اتاقتو خالی میکردی و الانم کابینتا رو .. و اعصاب واسه مامانت نزاشتی !
راستی یادم رفت بگم یه ده روزی میشه که آقا شیره و آقا فیله (عروسکاتو) میشناسی !
داستان حسنی رو هم که وقتی برات میخونم تا میگم ": واه و واه و واه .. دستاتو تکون میدی (البته خیلی وقتا هم یادت میره !) ولی کلا خیلی دوست داری این داستانو و در حال گریه باشی برات بخونم آروم میشی ...
راستی یه کار باحال که میکنی اینه که من هی میگم : فاطمه کوشش ؟ فاطمه نیست ... همینطوری اینا رو میگم و اطرافو نگاه میکنم . واکنشت اوج خندست : زل میزنی تو چشمای من و گاهی با حرکت سر من سر تو هم حرکت میکنه این طرف اون طرف ... تا من یهو میبینمتو میگم : مامان اینجا بودی و بغلت میکنم بوست میکنم تو هم کلی میخندی . دیگه ببینم چی یادم میفته میام مینویسم !
یه بارم رفتیم سیتی سنتر تو بیچارمون کردی . توی سبد گذاشتیمت بعد هی دستتو دراز میکردی و تا یه چیزیو میگرفتی مگه ول میکردی !!! با جیغ و گریه از دستت میگرفتمش ! فکر کرده بودی همه اینا مال خودمونه ما بهت نمیدیم . بساطی داشتیما فقط مواظب بودیم سبدو از نزدیک قفسه ها رد نکنیم ...
مامانی جونم ببخشید چن وقته مامان اعصاب نداره . ولی خدا وکیلیش به تو میرسه ...
الانم کیس در امنیته وگرنه خانوم خاموش کرده بودی سیستمو ...


بدون عنوان
