بدون عنوان
فاطی خوابید بالاخره . یعنی انقدر مظلومانه خوابید ! سرشو گذاشت رو صندلی غذا و .. آخه من میخواستم کارامو بکنم یه مشت شادونه (شاه دانه که خودم عاشقشم) ریختم جلوش . حالا این دخملی ما هم با اون انشگشتای کوچولو و خوشکلش یه دونه یه دونه میخواست بخوره ... تصور کنید چقدر برا خودش مشغول بود...آخرش دیدم سرشو گذاشته روی صندلی غذا و خوابیده ... قربون چشمای خستت بره مامان ... بلای مامان !
وای وای واییییی چقدر دوستش دارم ! خدایا حفظش کن ! بذار حظ کنم از دیدنش . از داشتنش از بزرگ شدنش از کیف کردنش از خندیدنش از لذت بردنش از خوب بودنش از بنده ی تو بودنش ... بزار حظ کنم از داشتنش!
یعنی صبحا من دیگه دل تو دلم نیست اینو بیدارش کنمااا... میرم انقدر سر به سرش میزار تا بخنده و بیدار بشه . هی دستاشو دور گردن خودم میزارم و میگم مامانو بغل کن ! هی چونمو میکشم روی گردنش تا بخنده ... وای انقدر کیف داره (یه کم دیگه ادامه بدم میرم از خواب بیدارش میکنمااااااا)
انقدرم کار دارم . خونمون امشب مهمونیه و خونه هم نا مرتبه ! یعنی این بزی مامان کاری کرده من حتی جرات ندارم در کابینتو باز کنم ! دیگه ..... من نمیدونم چرا پدر و مادرا به خودشون میگن نسل سوخته ؟! نسل سوخته ماییم ! بچه بودیم از دست پدر و مادرامون جرات نداشتیم در کابینت باز کنیم ! اصلا جرات مخالفت کردن نداشتیم یهو یه کف گرگی میخوردیم . الانم از دست بچه هامون جرات نداریم مخالفت کنیم باهاشون ! یعنی این بچه ها رو موج عشق و حالن... انشاالله مستدام باشه براشون 1 همیشه خوششون باشه . فقط من فکر میکنم این بلای همه گیر بچه های نسل فاطمست که انقدر توجه از پدر و مادر میبینن که احتمال داره باورشون بشه یه کسی هستن ! حالا بزرگ بشن ببینن اووو مث اینا خیلیه و برای بقیه مهم نیستن چه حالی ازشون گرفته بشه ! من در هر هزار باری که در روز بهش میگم دوستت دارم . یه بارشو میگم : من فقط انقدر دوستت دارماااا ... برای بقیه معمولی هستی . نیست حالا فاطمه هم منظور منو میگیره . من الکی فک میزنم !
دیگه ... آتیش پاره ی مامانه ... لاغره من نمیدونم یعنی کم غذا میخوره ؟ یا زیاد شیطونی میکنه ...؟؟؟ بی خیال بزرگ میشه یادش میره ...
برم سراغ کارام تا این عسلی خوابه...


بدون عنوان
