واکسن
سلام عزیز دل مامان ...
امروز باید بریم واکسنتو بزنیم ... الان تو خواب نازی ... خیلی استرس این واکسنو دارم . اگر فکر میکردم
برای آیندت اشکالی نداره اصلا بی خیالش میشدم .. تا به حال توی هیچ کدوم واکسنتا همراهت نبودم .
فقط پشت در مواظب بودم نزنم زیر گریه و همیشه بغل مامایی بودی . عزیزم نمیدونی من چقدر از دیدن اون
صحنه میترسم . حتی اون موقع که حالت خیلی بد بود و بستری شد بیمارستان بخاطر اون ویروسه
من تحمل دیدن جیغ هاتو برای آمپول یا سرم نداشتم ... ای خدا کجا ببرمت واکسن بزنی .
خیلیا گفتن نبرید بهداشت . کجا هست ... منم قبول دارم مهارت طرف مهمه .
سر همون ویروسه رفتیم کلینیک خ شریف واقفی ... وای یادم میفته اون پرستارای آشغال بلد نبودن سرم بزنن .
یه ربع تموم جیغ میکشیدی ... بچه های بعدی هم همینطور ...
ولی دفعه دوم رفتیم طیب همون بار اول سرمو زد و من چقدر قبلش ترسیده بودم ...
ای خدا چی کار کنم ... اللهم صل علی محمد و آل محمد ... نذر میکنم صدتا صلوات برای اینکه راحت و آروم باشی ..
واکسن یه سالگیتو بعد از 10 روز تب داشتی .. بی قرار هم بودی خیلی . الهی مامان بمیره ما هم
همون موقع مسافرت بودیم . کسی درک نمیکرد .. همه میگفتن وای چقدر این شیطونه .
جدا هم خیلی بد اخلاق بودی و من تعجب بودم چرا تو سفر اینطوری شدی .
ولی بعدش که تب کردی فهمیدیم مال واکسنست.
واکسن دو ماهگیت یادمه پا درد داشتی . اونم نه همون شب مث همه ، شب بعدیش که اصلا خودمم
جا خورده بودم... الهی مامان بمیره برات .. اون موقع گفتیم خدا رو شکر رفت تا یکسال و سه ماه دیگه
حالا اون روز رسیده ...
یادم باشه قطره مسکنتو بردارم .. تو هم منو میکشی تا یه همچین قطره تلخیو بخوری ...
یادم باشه بعدش ببرمت پارک و حسابی بدوی ... یادم باشه بگم اون کیسه ها رو مامان بزاره فریزر
چون روز اول باید کمپلکس سرد بزارم برات. مامانی عزیزم با این همه استرسی که دارم بازم میگم :
یکسال و نیمه شدنت مبارک عزیز دلم . عشقم .
از شیرین کاری هاتم باید بنویسم ... گاهی من روی میز میزنم و میگیم نی نای نای . تو همیشه
میومدی اشاره میکردی به میز و میگفتی : مامان نا نای .. و به بقیه هم میگی : دست ...
و میری جلوشون و اگه دس نزنن با گریه و اینا مجبورشون میکنی در بزم تو شریک باشن
اما دیشب اومدی گفتی : مامان نا نای تن !(کن) ... قربونت برم با اولین فعلی که یاد گرفتی!
راستی خیلی وقته هی میگم یادم باشه بنویسم از وقتی که نماز میخونم .. میای زیر چادر من وامیستی
و وقتی من دارم حمد و سوره میخونم تو همینطوری لباتو تکون میدی و صدای په په در میاری ..
بعدش من میرم رکوع و سجده تو همونطوری سرتو میزاری زمین . باسنت تو هوا... انقدر از کارات خندم میگیره ..
کلا عشقته مامان واسته به نماز . البته منم قبل از نماز خیلی با چادر باهات بازی میکنم . هی میتابم و
از روی صورتت چادرو رد میکنم و تو هم که غش میکنی از خنده ... بعدش موقع نماز میدوی وسط چادر
و ...
خلاصه نمازمون کیفور میکنی . فقط بدترین قسمتش اونجاست که موقع سجده میری روی کمرم .
حالا هم میخوام پاشم و هم میترسم سرت بخوره خدا نکرده به سرامیکی جایی...
البته به اقتدا به پیامبر ماهمون همونطوری صبر میکنم تا خانوم تشریف بیارن پایین ...
یا رسول الله کمک بفرمایید این دختر ما از این واکسن با آرامش بیرون بیاد و درد نداشته باشه .
الهم صل علی محمد و آل محمد ...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


واکسن
