چی بگم ؟!!!
چن شبه میریم روضه .. هر شبش میگم غلط کنم دیگه اینو ببرم . از بس مصیبته .. همش داره میچرخه . میتابه ...
من همش تو روضه واسه این دعا میکنم یه خورده ما تحتش مستقر بشه رو زمین !!!
حالا حرفاش :
چن روز پیشا غذاشو نمیخورد . من رفتم آقا شیره رو آوردم و هی قاشقو میگرفتم جلوی دهن آقا شیره و میگفتم : بخور آقا شیره ... فاطمه هم هی دور ما میچرخید و زیر نظرمون داشت .. یهو اومد جلو گفت : اوبی مامان ؟(خوبی مامان؟؟)
من :
صبحی هی منو صدا میزد و من کار داشتم جوابشو نمیدادم بعدش گفت : توجایی پسسسس ؟؟؟ کجایی پس !
اینو من نمیدونم از کجا یاد گرفته
...
تازگی ها وقتی میره سراغ کابینتا که بهم بریزتشون خودش پیشا پیش میگه : اذیت نتن مامانیاااا ...
رفتیم روضه هی اسباب بازیا نی نی بدبختو میگرفت اونم گریه میکرد .. هر چی میخواستم ازش بگیرم جیغ و داد میکرد .. منم بهش گفتم باهات قهرم و صورتمو اون طرف کردم . خودشو خم کرده جلوی صورت من ... محلش نزاشتم ... دوباره اومد جلوم . شروع کرد سینه زدن ! یعنی مردم از خنده ...
حالا واسه نی نیای دیگه رئیس هم میشه و هی بهشون بکن نکن میکنه ... آخه فسقل بانو ! تو برو سر جات ... میگه : نتن اوخ میچی ... بیچین اینجا ... نلوووو
دارم کم کم از شیر میگیرمش ... بعدش ابلیمو زدم به بی بی ش ... و بهش گفتم : بی بی ترش شده .. فاطمه بزرگ شده خانوم شده بی بی ترش شده ... اولش خیلی قشنگ پذیرفت ... بعد یه ساعتی اومده با گریه میگه : تاتمه آنوم شده بی بی ترش شده
....
من: 

(مدیونی اگه فکر کنی هر سه تا حالتا رو نداشتم !)
خلاصه ما باز بی بی رو بهش ندادیم ... هی بهش میگفتم ببین ترشه میخوای ؟ میگفت : نه ... بعدش اومده برای اولین بار میگه : دوتت دارمااا مامانی .. (من همش بهش میگم دوستت دارم مامان .. ولی تا حالا خودش بهم نگفته بود!) ... انقدر دلم برا بچم کباب شده .. باباش میگفت دیگه داره به هر وسیله ای متوسل میشه ...
البته شبا بهش میدم . خدا رو شکر براش سوال نشده هنوز چرا روزا ترشه و شبا شیرین
...
البته امشب تو راه برگشت هی گفت بی بی .. گفتم ترشه میخوای؟ .. گفت : می آم !!! من و باباش موندیم این میخوامو از کجا یاد گرفته !!!! البته امکان ترش کردنشو هم نداشتیم قضیه لو رفتتتت...


چی بگم ؟!!!
