بالا بالا .. بالا
بابایی واسه فاطمه بالا بالا خرید ... من اول خیلی مخالف بودم . میگفتم بابا اینکه نوشتنو تو 7 سالگی یاد میگیره آخه این چه چیزی شده همه میخوان واسه هم کلاس بزارن بچه ما بلده بخونه و اینا ... ولی بابام گفت نه من دوست دارم بخرمو اینا ... امروز فاطمه باهاش کار کرد . کلمات بین یک تا سه سالش اصلا 30 تا کلمه بود . و فاطمه بیستاشو بلد بود و ازش پرسیدیم همه رو درست گفت . اون بقیه رو هم مثلا به سگ میگفت هاپو و اینا ...
اعتراف میکنم در همین یک روز من احساس کردم فاطمه عوض شد ! مهم اون کلمات نبود . مهم این بود که فاطمه خیلی رو خودش حساب کرد . مثلا شب که داشتیم برمیگشتیم خونمون همینطوری الکی با همه حرف میزد . نا مفهوم همینطوری دد بدورد رددردد ولی جالب بود انگار فکر میکرد خیلی بلده با بقیه حرف بزنه . یه حالت اتکا به نفسی پیدا کرده بود که من خوشم اومد . دومین نکتش این که فاطمه به این به چشم بازی نگاه میکرد(یادم به تبلیغش می افته نمیدونم دیدین این زن اخریه مث منگلا میگه واسه بچه ها مث بازی میمونه !!) . البته یخرده زیادی که باهاش کار کردیم بچم قاطی کرده بود به گل میگفت مایی(ماهی)...
سومین نکتش این بود که مثلا فاطمه به مداد و خودکارو اینا میگفت دی دی . ولی وقتی اینجا چن باری بهش گفتیم مداد . دیدم شب به مداد رنگیایی که زن داییش بهش داده بود میگفت مداد ! در صورتی که قبلا هر چی میگفتیم مداد یا خودکار باز دوباره میگفت دی دی .
خلاصه ما باهاش موافق شدیم... اینجا یه تشکر خالصانه از بابا و مامانم ! انقدر به این فاطمه محبت میکنند که من یکی شرمنده ی تمامممممم ... خدایا واقعا ازت ممنونم بخاطر پدرو مادرم . ماهند مااااه ...
خدایا حیف که اصلا نمیتونم جبران کنم ولی از خودت میخوام کاری کنی که تا جایی که میشه بهم قدرت و توان بده تا جبران کنم و کمکم کن بهشون بی احترامی نکنم . دلشونو نشکنم . خلاصه بچه خوبی براشون باشم . بخصوص بابای ماهم که واقعا از خودگذشته بهمون کمک میکنه ...


بالا بالا .. بالا
