جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

1392/9/11 7:18
نویسنده : بهار
318 بازدید
اشتراک گذاری

کارهای جدید فاطمه :

سر همون ترش کردن بی بی ... یه بار بی بی آبلیمویی بود و اینم هی میگفت بی بی ... بهش گفتم ترشه ها میخوای ؟ گفتم : می آم (میخوام) منم بهش دادم .. خلاصه از ترشی این، چشماش رفته بود توی هم و هی بی بی رو ول میکرد میگفت : دیرینه (شیرینه ) !! و دوباره میخورد و همینو میگفت .. آخ چقدر خندیدمممم .. ولی دیدم اینطوری نمیشه بعدش اومدم رب زدم ! دید . گفتم بهش میخوای فاطمه ... تا صحنه رو دید گفت : نه... ترشه !!!!!  خنده

خلاصه یه هفته ایه شیر نمیخوره ولی عجب ول کن نیست ! هنوزم گاهی میاد میگه بی بی ... ولی خب خدا رو شکر الحمدلله مث اون اوایل گریه های دل سوزاننده نمیکنه که جگرم کباب بشه و هی خر بشم دوباره بهش بدم .. آخی بچم بار اول که دلش بی بی میخواست و میدونست ترشه هی اومده بود با یه بغضی میگفت : بی بی بیا دیده(بیا دیگه) .. با یه بغضی میگفت گریه... بمیرم مامان برات ... یعنی در حدی دلم میرفت میگفتم ای کاش از اول بهش شیرخشک داده بودم ...

کلا در یخچال که باز بشه ، حالا این مثلا تو یه اتاق دیگه رو صندلی وایساده باشه در ایکی ثانیه جلوی در یخچال سبز میشه ، با یه استرسی من در یخچال باز میکنم چون باید سریع ببندمش . وگرنه میاد و همه چیو چک میکنه .. چند وقتیه که هر چیزیو به من نشون میده میگه : این تیه ؟  و منم توضیح .. حالا فکر کنید در یخچالو باز میکنه و هی : این تیه . این تیه ... خلاصه دیروز رفته یه سس خرسیا رو برداشته اومده میگه : باباس ... میگم چی ؟ بابا ؟؟؟ خلاصه یادم افتاده این دوتا خرس داره که ما از اول بهش گفتیم این بابای اون یکیه .. حالا ببین بچم فکر کرده هر چی خرسه باباس !!! بعدشم با هزار جور فن و مهارت اینو از دستش گرفتم و قایمش کردم بعدش هی اومده تو اشپزخونه میگه : خرسی توجایی ؟ دوشت دارم سبز...  منتعجبخنده...

گاهی توی جمع خیلی زبون داره و گاهی هم هیچ... سکوت محض ...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)