جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

1393/1/10 14:09
نویسنده : بهار
361 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامان

امیدم . عشقم . فدای چشمای خوشگلت بشم .. قربون خندیدن هات بشم . قربون بازیگوشی هات بشم ...

من فدات بشم ... 

ماشاءالله...

نفس ماماننننننننننن...

خب از خانومی چی بگم ؟؟؟؟ بگم چقدر بلاست ... حرفای شیرینش با اون زبون نازشو برررم ..

_من گاهی مثلا انگشتاشو بوس میکنم و میگم : انگشتاشو برم .. حالا دیروز دراز کشیدم اومده پای منو بوس میکنه میگه : فاشو برم !!(ف = پ)..

_ وقتی شیطونی میکنه بهش میگم : مامانو ناراحت میکنی ؟ مامان که واست زحمت کشیده ؟  ... حالا هر موقع داره خرابکاری میکنه خودش هی میگه : مامان زحمت کشیده ...

_تازگی ها میبرمش دستشویی واسه خودش شعرای عجق وجق میسازه و با صدای جیق بلند میخونه .. .. با حالت آهنگین هم میخونه : اومدم دستشویی .. توتو نیومد .. دستام لولو داره . میخوام برم کتاب بخونم ... (چرت و پرت بهم میبافه اما خیلی خوشم اومده از این خلاقیتش)

_ شیرین زبون مامان... با اون زبون نیم بندت .. دیروز فکر میکردم دلم واسه ی اون موقع ها که چهار دست و پا میرفتی خیلیییی تنگ شده .. انقدر دلم تنگ شده که اصن اشکمم در اومد .. قربونت برم همینطوری میلولیدیییی ... 

___ آهان یه چیزیو میخواستم حتما بنویسم واسه بقسه مادرا اگه گذرشون به اینجا خورد :

قانون  شماره یک، شماره دو، شماره سه

 یه کتاب از کتابخونه با این عنوان گرفتم برای مشکلات والدین با بچه ها 

این قانون برای وقتیه که کودک کار اشتباهی میکنه و یا اصرار به کاری داره که شما نمیخواهید انجام بدید کلا برای کارهایی که "نه" میخواهیم بگیم.

تجربه ی مادرانه ی ما نشون داده این نه قابل پذیرش برای بچه هامون نیست و باعث میشه اصرار کنند و اعصاب ما رو بهم بریزند . مثلا  فاطمه : من چوچولات میخوام . من : نه مامان تا حالا هفتا خوردی دیگه اصلا بهت نمیدم . فاطمه  با حالت گریه و اصرار : میخوام .. میخوام ..  من : نه مامان اصلا .. فاطمه میاد و لباس منو میکشه و جیغ و گریه ... 

کاری که من قبلا میکردم : مدام بهش میگفتم: اصلا.... و همینطور این گریه میکرد و من خودمو به اون راه میزدم در صورتی که از درون اعصابم بهم میریخت ...  ولی وقتی این کار توی یه روز سر مسائل مختلف اتفاق می افتاد دیگه اون آخرای روز نمیتونستم خودمو به اون راه بزنم بلکه من هم  سرش جیق میکشیدم و یا اگر حوصله گریه  کردنشو نداشتم کوتاه میومدم و تسلیم میشدم ...  

اما این قانون یه راه ساده و جالبه و من اثرشو دیدم . 

اول اینکه وقتی مثلا فاطمه داشت روی دیوار خط میکشید من به یکباره میرفتم و خودکارو ازش میگرفتم و برای اینکه تکرار نکنه چن تا هم دعوا باهاش میکردم . خودم بعد از یه مدت فهمیدم این خیلی واسه فکر بچه مخربه . از نظر اون روی دیوار نوشتن و یا کاغذ فرقی نداره و احساس میکردم براش عجیبه چرا بعضی کارا از نظر ما ایراد داره . این برای خلاقیت بچه بد بود چون هر موقع کار تازه ای میخواد انجام بده ترس داره چون درک نمیکنه چه کاری درسته و چه کاری غلطه ! و نظر من اینه که باید آموزش ببینه تا بفهمه و این آموزش هم مث همه ی آموزش های دیگه باید به شکل سالم باشه نه به شکل دعوا کردن ! البته از طرفی بچه ها پذیرش ندارند .  مثلا اگر هزار بار به خوبی واسش توضیح بدی که اینجا دیواره جای نقاشی کشیدن نیست ، نمیپذیره ... و باز هم همون اوضاع ...

این قانون یه نوع آموزشه اون هم به شکلی که بچه بپذیره ...

حالا این قانون :

فاطمه روی دیوار داره خط خطی میکنه .من : فاطمه روی دیوار نقاشی نکش .. فاطمه به من نگاه میکنه یه لبخند شیطنت آمیز هم میزنه و دوباره .. من : شماره یک ... فاطمه باز ادامه میده .. من : شماره دو ... شماره سه ... میرم فاطمه رو بغل میکنم و خودکارو میگیرم و میزارمش روی یکی از مبلامون و اون داره گریه میکنه و میخواد فرار کنه . بهش میگم باید 2 دقیقه (چون دو سالشه .. برای هر سال یک دقیقه به زمان زندانی شدن اضافه میشه) روی این مبل زندانی بشی ... خودم جلوش میشینم و راهو میبندم که هیچ جایی نتونه بره ... البته توی کتاب گفته بود باید برن توی اتاقشون و در بسته بشه ولی من تشخیصم این بود مناسب این سن و مناسب روحیه دختر من اصلا نیست ... هر چی گریه میکنه توجه نمیکنم و صبر میکنم ... 

این جریان مال اوایل بود اما الان ...

فاطمه میگه : من نوشابه میخوام . بهش میگم : نوشابه خوب نیست واسه بچه ها .. گریه و جیق و اصرار .. منم میگم : شماره یک .. شماره دو ... اینجا دیگه ول میکنه میره بدون هیچ گریه ای.. 

البته گاهی هم باز ادامه میده و من زندانیش میکنم و الان هم فرقش با قبل اینه که چن ثانیه اول رو روی مبل گریه میکنه ولی بعدش قشنگ میخوابه تا زمانش تموم بشه و گاهی هم میپرسه وقتم تموم شد ؟؟؟ .. بعضی وقتا هم موقعی که دارم میگم شماره یک و دو ... خودش شماره سه رو میگه و میدوه میره رو مبل میگه مامان زندانی... خندم میگیره انقدررر...

نمیگم همیشه جواب میده (شاید چون من جای بدی زندانیش نمیکنم) ولی واقعا واقعا راه جالبی بود .. اولا انقدر لازم نیست باهاشون کل کل کنیم و هی بگیم نه نه نه ... و اونا هم هی بیشتر جیق بزنند و اعصاب آدم خرد بشه . دوم هم اینکه من یکباره نمیرم توی خرابکاری مچشو بگیرم که بچم بترسه . بلکه تا سه شماره بهش وقت میدم خودش کارشو متوقف کنه که به نظرم خیلیییی کار درستیه  که بچه بفهمه چی داره میشه و خود این هم یه آموزش عالیه ... یعنی کلا این قانون داره یه فرصت سه شماره ای به بچه میده برای ترک کار اشتباهش . هم بهش یاد میده این کار اشتباهه (آموزش کار غلط) و هم داره بهش فرصت ترک میده (آموزش نه گفتن به خودش)... تو این دو تا آموزش دو تا اتفاق هم می افته : یکی اینکه اعصاب ما خیلییی آرومتر میمونه .. دوم اینکه مانع از برخوردهایی میشه که بچه رو بترسونه و استرس پیدا کنه ...

 البته پیشاپیش بگم خیلی از خرابکاری هایی که میدونید براش حالت عادت پیدا نمیکنه ، رو زیر سبیلی رد کنید .. نمیشه از صبح تا شب هی شماره یک و دو سه راه بندازیم !!!

امیدوارم همونطور که من استفاده کردم شما هم استفاده کنید و کیف کنید

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)