عسل منننن
خاطرات فاطمه ناز بانو :
رفتیم مشهد خانوم تو صف نماز داد زده :آقایون صلواتتتت ... بابایی میگفت همه خندشون گرفته بود .. فسقل خانوم اینو از کجا شنیدهههه الله اعلم
تو مشهد داشتم نماز میخوندم بعد یه پسر هفت هشت ساله داشت با گوشی موبایل بازی میکرد .. یه دختر کوچولو هم تا این صحنه رو دید رفت گوشیه مامانشو آورد و اونم شروع کرد باهاش کار کردن .. فاطمه یه خرده اومد دور و بر منو گشت دید چیزی نیست انگاری ، رفت وسط این دوتا نشست و یهو دیدم جورابشو در آورد و آورد روی موبایل دختره و گفت : جولابه منو.... بعدم یه خرده رو موبایل پسره گذاشت .. اون دوتا کلی چندششون شد و هولش دادن عقب .. بعدش یه کم آروم نشست و پاشو برد رو گوشیشون و گفت : پامو ... همینطور بچم به هر پیزی متوسل میشد اینا رو از فکر گوشیاشون بیاره بیرون...
منم تو قنوت نماز مرده بودم از خندهههه... بچم اصن کم نمیاره !
خیلی خوشمزه شده این دخترر
تو روز کلی از دستش میخندم ...
حرفاشم که هیچی زبون دارههههههه .. بعضی وقتا با خودش حرف میزنه من فقط گوش میدم میخندم ... مثلا امروز : من فاطمه زرین خانوم هستم ...
آهان دردس من بیچاره عشق شدید این دختر به یه سی دیه باب اسفنجی ..
یعنی 40 باری اینو دیده .. من دیگه تا شروع میشه میخوام بالا بیارم . یه دم اینو میبینه و آنچنان هم میخکوب میشه یعنی صداش بزنی داد بزنی اصلا نمیشنوه که بخواد جواب بده ...
هر روزم گریه واسم بزار . قانون منزل اینجانب هم اینه که فقط روزی یه بار!!!
دیگه ...
دیشب بردیمش سرزمین عجایب ...
مث این مبهوتا فقط این ور اونورو نگاه میکرد
کلا همه بچه ها اینطوری بودن انگار مسخ شده بودن !!!


عسل منننن
