دختر دوم ما ... زینب خانوم
امروز هشتم دی هست... به لطف خدا حدود سه هفته پیش روز شنبه دختر دوم من به دنیا اومد.
زینب خانوم با قد 50 و وزن 3270 گرم پا به دنیای خاکی گذاشت.
بماند که ماه قبلش محرم و صفر همه ی دعای مامانش این بود که امام حسین علیه السلام لطف کنن و این دخترو راهرو حضرت زینب و کنیز واقعی ایشون قرار بدن و افتخارش باشه اسمش همنام بانو زینب کبری است.
دخترم دختر آرومیه ... وقتی سیره و جاش تمیزه آرومه ... مگر اینکه دلش درد بگیره... مامان هم حسابی داره رعایت خوراکشو میکنه که دل زینب جان درد نگیره ... شبها گاهی از دل درد گریه میکنه و مامانو بدخواب میکنه... گاهی هم فقط چن بار بیدار میشه شیر میخوره . و دل دردش میره واسه روز...
خدایا به حق این روز عزیز که تولد رسول الهه محبوب شماس و امام صادق عزیز اولا ایمان قوی و بدون شکی برام و هم برای اهل خانواده و دوستانم به لطف خودت قرار بده و دوم هم لطف بفرما و دل درد این دختر ما رو خوب کن....
واقعا سخته شب بیداری .. با وجود فاطمه ی بلااااااا
فاطمه خیلی زینبو دوست داره ولی گاهی هم بازیگوشی میکنه... خیلی سعی کردم بهش نشون بدم زینب جای اونو نگرفته ... تا خدا چی بخواد.
یادم رفت بگم زینب خواب آلو... بر عکس فاطمه که دو ساعت یه بار جیغش در میومد که شیرش بدم و گویا ساعت بدنش کوک کردن دو ساعت دوساعت ... این دخترو به زور باید شیر بدم .
دیشب وزنش کردم 4300 بود و امروزم نمودار رشدو دیدم خوب بود وزنش... دخترم خیلی هم احساساتی و بغلیه... واقعا احساساتی بودنشو درک میکنم . سازگارم هست . یعنی زود کوتاه میاد . برعکس اون بلا برده که حتما باید وفق مرادش برخورد میکردیم...
البته بمیرم واسه فاطمه تجربم کم بود . هم سر بارداریش خیلی حرص خوردم و حرصم دادن و هم موقع شیردهیش که دل درد داشت من نمیدونستم باید تغذیمو مراعات کنم . واسه همین بمیرم خیلییییییی دل درد کشید . شبانه روز ... بمیرم فاطمه جونم برات ... فقط در عوض دختر خیلی محکم و مستقلی بار اومدی .. انقدر مستقل که واقعا میتونم بگم خلقت خداس... چون با شیوه ی لوس بار آوردن من تو باید خیلی بی دست و پا باشی ولی برعکسسیییییی
زرنگ ... زبون دار... بلا


دختر دوم ما ... زینب خانوم
