بدون عنوان
سلام زینبم... الان جلوی من تو گهواده خوابیدی و فاطمه هم بعد از بهم ریختن اتاقش که مامان با کلی زحمت تمیز کرده بود الان وسایل آشپزخونه رو برداشته و داره بازی میکنه....
تو هم دل درد داری ... دیشب تا ساعت دو انقدر از درد جیغ کشیدی و من که هیچ کاری از دستم بر نمی اومد فقط نشسته بودم با تو گریه میکردم ... از خدا کمک میخواستم...
عزیزم دل دردت خیلی برا من سخته ... اینکه پیچ و تاب میخوری و صورتت قرمز میشه و به صورتت چنگ میزنی . شکمتو سفت میکنی و ..عزیز دلم انشاالله این دوران سخت میگذره .. خدا برای ما اینطور خواسته.
امروز ساعت 9 با خستگی بلند شدم . خستگی خوابیدن ساعت دوو هی خوابیدن و بیدار شدن مداوم.. فاطمه بخاطر آلودگی هوا تعطیل بود ... تمیز کردن خونه و شستن ظرفا وشیر دادن به تو و پختن غذا و سرو کله زدن با فاطمه و خستگی و کمبود خواب ... همه ی اینا یعنی زندگی همییییینه...
امروز به این فکر کردم که دیگه همینه که هس....
داری گریه میکنی ...برم


بدون عنوان
