روزی که فهمیدم هستی !
من و بابایی ٣١ اردیبهشت عروسی کردیم ! الان تو ٣٥ روزته و توی شکم مامانی هستی کلی هم حال مامانیو بد کردی همش تهوع داره ... هر روز دارم واست توی یه سر رسید مینویسم ... اینجا هم گاهی ! چیزی که چند روزه اذیتم میکنه این حالت تهوع مداومه ! گاهی که خوب میشم میخوام پرواز کنم از شادی ! پریشبم از لرز شدید با بابایی رفتیم بیمارستان و گفت فشارم روی هشته و باید سرم بزنم ! تا ساعت ٣:٣٠ نصفه شب بیمارستان بودیم ! قیافه ی باباییت دیدن داشت ! روی صندلی سعی میکرد بخوابه فداش بشم ژاکته منو دور سرش تابونده بود هر وقت از خواب میپریدم و قیافشو میدیدم کی میخندیدم بهش ... دیروز کمی بهتر بودم ولی امروز دوباره حالت تهوع داشتم و ته دهنمم تلخه ... دی...
نویسنده :
بهار
20:59


