جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

فاطمههههههههههههههههه نفسم عزیزم عشقم جیگرم فدات بشم .... کیف میکنم با تو . عشق میکنم با تو . زندگی با تو معنی میده. اصلا زندگی یعنی تو ... چقدر هر روز بگم خداروشکرت بهم نی نی دادی. بهم دختر دادی . بهم نازنین دلمو دادی ؟ سختی های اولش فدای یه لبخند الانت . فدای غر غر کردنات . فدای کارای نازت . فدای امروز که مامان ملوک داشت تو بغلش خوابت میکردو تو دستتو گذاشته بودی روی لبش ... داشت لالایی واست میخوند تو انگشتاتو میکردی تو دهنش . همونطوری خوابیدههههه... مامانم . قربونت برم(دارم با اشک مینویسم) . عزیزدلم . تو غر بزن من بوست میکنم . تو گریه کن من لهت میکنم تو بغلم . تو باش فقط. هر طور هستی لذت بخشی . شیرینی . انقدر بوست میکنم گریه...
28 مرداد 1391

ماشاءالله......

الان ساعت 2:21 نصفه شبه !!! تنها موقعی که (البته انشاالله) دست از سر کچل ما برداشتی و خوابیدی و کمی احساس آزادی و خودم بودن میکنم ! نه مامانی جونم عشق میکنم باهات . بخصوص امروز که باید بگم روابط اجتماعیت یهو زده بود بالا ! البته بگم خیلی ماشاءالله ماشاءالله خوش اخلاقی و همش توی مهمونی ها واسه همه میخندی . یه جوری شدی که میان میگن فاطمه رو بده بخنده برامون !!! یعنی دیگه واسه خودت دلقکی شدییییی ! امروز بردمت یه دقیقه خونه مرضیه(دوستم) انقدر لوس بازی در آوردی که مرضی مونده بود . گفت چقدر این لوووسه ! البته شانسش اونجا اصلا نخندیدی که علتش گرسنگیت بود . راستی مرضی هم انشاالله تا 8 شهریور یه دوست نانازی واسه تو میاره ! رفتیم سیسمونیشم دیدیم...
27 مرداد 1391

بدون عنوان

فاطمه چونم بلا شديييي حسابي.... براي هر بار خوابيدنت روانمو پاك ميكني . امرزو صبح هرچند بچه خوبي بودي و ده و نيم صبح پا شدي ولي در عوض تا ساعت يك و نيم بيچارم كردي... نميخوابيدي و چون خوابت ميومد حسابي اذيت كردي. انقدر خنده هاي صدادارت زياد شده كه ديگه بهشون عادت كردم. ديروز يه چن لحظه اي نشستي... فكر كنم داري نشستنو ياد ميگيري. بعضي وقتا هم بلندت ميكنم ميبينم مي ايستي سفتو محكم . وسطش يه تلنگرايي ميري انگار داري ميرقصي. مامان ففففدات بشه . داشتم خدارو براي داشتنت شكر ميكردم نننننففففففسسسم(با دل و جون اينو نوشتم برات!) نميدونم يادت ميمونه چقدر همه دوستت دارن ! چقدر مامان ملوك براي ديدنت مشتاقه و وقتي ميريم اونجا از همون راه پله ها ميان مي...
22 مرداد 1391

بدون عنوان

خب فاطمه خانوم ماااااااا جمعه بود خونه ي مامانجونت(مامان بابا) بوديم و بعد از كلي غرغر كردن خوابوندمت و چون همه جا سر و صدا بود بردمت توي اتاق ... بعد از يه ربعي اومدم سرت بزنم ديدم روي شكم هستي و داري دستاتو ميخوري ! تعجب كردم كي اينجوريت كرده و رفته بيرون ... باورم نميشد كه كار خودت باشه ... ولي خب ديگه انقدر شنبه اينطوري ديدمت و ديروز هم جلوي خودم چند باري اينطوري غلتيدي كه فهميدم بعله اين از توانايي هاي جديدته فقط از سمت راست خودت ميتابي و گاهي هم دستت زير شكمت ميمونه و گريت بلند ميشه !! ... الان كه انقدر پيشرفته شدي كه نميزاري پوشكتو عوض كنم همينطوري ميغلتي و اعصاب منم داغون ميكني از بس صافت ميكنم و تو گريه ميافتي و با شدت بيشتري ميتا...
16 مرداد 1391

بدون عنوان

فاطمه گلم . خيلي از كارايي كه يه روزي ثبتشون كردم بعنوان اولين باري كه انجامشون دادي حالا خيلي عادي شدن . هر روز داري تكرارشون ميكني. مث غلتيدن . مث عقب عقب خزيدنت و خنده هاي صدادارت و... عزيزم اومدم يه چيزيو واست توضيح بدم چون خيليا تو رو توي مهموني ها با شيشه شيرخشك ديدند نميخوام رو اسمت شير خشك بمونه وقتي من با اين زحمت با وجود شير كمم هميشه سعي داشتم بهترينو بهت بدم ... خب من تا چهار ماه تمام فقط و فقط شير خودمو بهت دادم . حتي آب هم بهت ندادم . هيچ كدوم از اون تجويزهاي فلان جوشانده و .. بهت ندادم البته خيلي دوست داشتم بهت آب بدم بخصوص كه يه دو شبي خواب ديدم توي خواب بهم ميگي آب !! اما خب چون پرسيدم و گفتند كه آب مورد نياز بچه تو شير ما...
16 مرداد 1391

بدون عنوان

سلام ماماني از دستت عصباني ام فاطمه جانم . ديشب تا ساعت 12:30 خوابوندنت طول كشيد و كلي بالا آوردي و منو ترسوندي و كلي اعصابمو خرد كردي تا اينكه بعد از يه ساعت و نيم تلاش بالاخره دوازده و نيم خوابيدي ...من پاي كامپيوتر بودم كه ساعت 2 اومدم بخوابم كه تو بيدارشدي و دماغت گرفته بود(فكر كنم سرماخوردگي من بهت سرايت كرده) و آب دهنت تو گلوت گير كرد و دوباره من ترسيدمو خلاصه گريه ميكردي با چشماي بسته ! محلول بينيتو ريختم داخل مماغت تا راهش باز بشه . ديگه تصور كن چقدر نصفه شبي جيغ و داد و گريه كردي... ناز مامانييي يه نيم ساعتي شيرت دادم وسط شير خوردناتم كلي گريه كردي تا آروم شدي و خوابيدي ... گذاشتمت تو گهوارت و تا حدوداي  ساعت 3:30 خوابيدي و ب...
10 مرداد 1391

بدون عنوان

الان تو بغلم نشستي و داري به حركت دست من رو كيبورد نگاه ميكني و البته دستمم با دستت گرفتي و هربار حرفيو ميزنم كه نزديك دهنته دهنتو باز ميكني و سرتو ميدي جلو ... قربونت بررررم ديروز خونه مامان ملوك براي اولين بار حريره بهت داديم . يه ق غذاخوري رو با اشتها خوردي... امروزم يكي بهت دادم .... الانه هم يكي و نصفي ق غذاخوري آب گوشت بهت دادم (الته ترس برم داشته برات بد نباشه) ... انقدر اين آب گوشتو با اشتها خوردي كه موندم ! و الانه ميخوام هيچي بهت ندم تا هضمش كنيييي ... الانه دستتو كلي ماچ صدا دار كردم تو هم ريسه رفتي از خنده( البته بي صدا)... فاطمه جوني نميدوني صبحا كه دير پا ميشم و ميبينم واسه خودت بيدار شدي و با خودت داري بازي ميكني و كاري ...
8 مرداد 1391