جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

هيچي و همه چي

همه چیز در مورد نوزادان

سلام دخمل ماهه مامان ! این مطالبو از یه سایت گرفتم... میزارم تا یادم باشه ! ادامه مطلب دخملی دیشب ولست یه دفتر خاطرات گرفتم ! هرچند از لحاظ گرافیکی زیاد جالب نیست ولی از لحاظ سوال و اینا کامله ... من فدات بشم ! حمام گرفتن‌های مكرر سلامت پوست نوزاد را تهدید می‌کند د نوزاد خيلي كارها را مي تواند انجام بدهد Ø وقتي نوك پستان به دهانش نزديك شود مي تواند آنرا بكمد Ø مي تواند انگشت شما را در دستان خود بگيرد Ø مزه هاي شيرين و بوهاي خوش را تشخيص مي دهد Ø تماس جسماني، حرارت و لمس شدن را حس مي كند Ø وقتي گرسنه ميشود درد دارد و يا به آغوش شما نيازمند باشد گريه ميكند Ø مي تواند اطرافي...
27 دی 1390

هفته پانزدهم

  نی نی مامان ... عزیز مامان چقدر به خواب من میای ؟! یه بار دختری یه بار پسری ... پریشب یه پسر بودی دنبال بغل کردنت بودم در مورد اسمت فکر کردم که چی بود یهو گفتم آهان محمد رسول ! انقدر تو خواب دنبالت بودم اما همین که رسیدم بهت و همینکه فقط دلم میخواست تو بغلم بگیرمت از خواب پاشدم ... جیگر مامان ... اما احساس درونیم که زیادم بهش مطمئن نیستم میگه دختری ! خودمم نمیدونم ... یه هفته دیگه میرم سونو ببینم چی هستی ! مامان قربونت برررررره ...   الهی ذره ذره وجودت با محبت اهل البیت سرشته بشه .. الهی زیبا با هوش مهربون پاک محب و محبوب اهل البیت علیهم السلام بشی... پ.ن : بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو...
14 مهر 1390

هفته ی هفتم

سلام نی نی مامان ! جیگرتو مامانی بخوره ! نمیدونم دختری یا پسر ! اما جالبه منو باباییت تازگی ها هردومون دلمون واسه دختر هم داره میره ! آخه اولاش ما خیلی پسر دوست داشتیم . فکر کن تو دختر مامانی باشی ... فدات بشه مامانی... از اون لباسای صورتی توت فرنگی واست میخرم ! راستی من میگم اسمتو بزاریم ریحانه یا حورا ولی باابلی اصرار داره بزاریم فاطمه یا زهرا .. اوووو ببین تازه هفته ی هفتمته اون وقت مامانیت چه فکرا که نمیکنه و چه دعواها که سر تو با بابالی نداره .انشاالله خدا حفظت کنه : سالم و صالح ! خوشکل و ... میدونی عزیزم برام مهم نیس حافظ قرآن بشی یا نه ، یا اهل مدام دعا خوندن بشی یا نه یا تیپت چطوری باشه فقط و فقط و فقط برام مهمه که محب و محب...
10 مرداد 1390

بدون عنوان

چند روز اول که فهمیدم نی نی تو دلم هست : شادی، نشاط، ناباوری ! بعدترش : حس پشیمونی ، احساس عجیبی که توش ترس و نگرانی از یک جریان فوق العاده عجیب در درونم بود ! موجودی درون من ؟!!!! فکرش هم کمی حالم را بد میکرد ! آخه چطور ؟ چرا ؟ ... این روزها :  بدنم و روحم داره میپذیره یه نی نی توش باشه ! این واقعه خیلی منحصر بفرد رو داره میپذیره ... بهترم ! هم تهوع کمتری دارم و هم روحیه بهتری ! خدایا شکرت بخاطر زندگی خوبم ! نی نی عزیزم هیچ وقت دلم نمیخواد مشکلات خودمو باباتو برات بنویسم ! همیشه هم تا یه کم با هم خوب حرف نمیزنیم سریع دستمو میزارم روی دلم (جایی که تویی) و دلم میخواد نشنوی و ندونی .... دوستت دارم عزیز مامان &nb...
31 تير 1390

روزی که فهمیدم هستی !

من و بابایی ٣١ اردیبهشت عروسی کردیم  ! الان تو ٣٥ روزته و توی شکم مامانی هستی کلی هم حال مامانیو بد کردی همش تهوع داره ... هر روز دارم واست توی یه سر رسید مینویسم ... اینجا هم گاهی ! چیزی که چند روزه اذیتم میکنه این حالت تهوع مداومه ! گاهی که خوب میشم میخوام پرواز کنم از شادی ! پریشبم از لرز شدید با بابایی رفتیم بیمارستان و گفت فشارم روی هشته و باید سرم بزنم ! تا ساعت ٣:٣٠ نصفه شب بیمارستان بودیم ! قیافه ی باباییت دیدن داشت ! روی صندلی سعی میکرد بخوابه فداش بشم ژاکته منو دور سرش تابونده بود هر وقت از خواب میپریدم و قیافشو میدیدم کی میخندیدم بهش ... دیروز کمی بهتر بودم ولی امروز دوباره حالت تهوع داشتم و ته دهنمم تلخه ... دی...
30 تير 1390

بدون عنوان

سلام ماماني ! نميدونم چرا دارم واست مينويسم ! شايد دلم برات تنگ شده ! اين حرف احتمالا بايد ناراحتت كنه چون اينطوري فكر ميكني شخص تو نيست كه برام مهمه فقط يه ني ني واسم مهمه ! اما اشتباه ميكني عزيز دلم ، با اينكه وجود نداري اما حسي از درون من تو رو ميفهمه ! تويي كه اگه خدا خيلي دوستم داشته باشه نصيبم ميكنه ... الان هيچي نيستي ! البته هيچي كه نه ! اگه خدا علمشو به من داده بود كه حتما هستي نميگفتم هيچي ميگفتم يه ذره كه توي عالم زر هستش ! آره ماماني عالم زر ! عالمي كه قبل از اين دنيا توشيم ! اميدوارم از اونايي باشي كه تا خدا بهت ميگه برو تو آتيش معطلش نكني و سريع بدوي توي آتيش ... اونوقت ميبيني آتيش سرد شد و روسفيد شدي جلوي اهل بيت عليهم ا...
31 فروردين 1390