جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

چهار دستو پا میری بیسسسسسسسسسسسسسست !!!!

دخملم از دیروز دیگه خوشکل یه دست بر میداره میزاره جلوتر و بعد اون یکی . انقدر خوشکل میره !!! فقط هنوز پاهاشو خیلی ماهرانه بر نمیداره که سرعتش بره بالا . اصن این جیگر ما سینه خیز نرفت . از بس زرنگه ... فاطمه گلم الانه که اینجام چون خانومی بدخوابم کردی از ساعت پنج و نیم تا حالا هر چی وول خوردم خوابم نبرد . الانم اومدم پای نت دیگه ! انقدر دلم میخواد بیدار بشی بووس بوووست کنم ! زن دایی لیلا که کلا نصف لپتو خورده رفته ! اون یکی رو هم که مامانی(مامان ملوکت) خورده بود دیگه ببین هیچی واسه من نذاشتی ! چه خوب دیدنت چه خوبه داشتنت .... خدایا شکرت ! اصن چاکریم ! ...
14 مهر 1391

عشق مامان!

فاطمه گلم امروز نوشتم با روزای دیگه فرق داره . نیومدم بگم فلان و بهمان کردی . اومدم از حس خودم بگم ! از این بگم که چقدررررررررررررررر دوستت دارم . نمیدونی وقتی شبا بیدارم میکنی با صدای گریه ی خوشکلت نه تنها اعتراضی ندارم با تمام وجودم بیدار میشم بغلت کنم ! دلم به اندازه ی تمام ثانیه هایی که خواب بودم و توی بغلم نبودی تنگ میشه ! من خیلی زود دلتنگت میشم . به اندازه ی چهل دقیقه امروز رفته بودم بیرون وقتی اومدم فقط نیاز داشتم بغلت کنم ! اما حیف میدونم این احساسات دو طرفه نیستن ! ولی مامان جونم هیچ غصه نخور . یه روزی ناراحت بودم ببین انقدر عشق انقدر زحمت اما یه طرفه ! ولی الان میگم عزیز دلم تو چه طوری خوشحال میشی ؟ همونطور باشه من خوش خوشم ! اصلا...
13 مهر 1391

بدون عنوان

خو سلام دختر ماهم ! سه روز ÷یش بود مث همیشه داشتی چهار دست و پا میرفتی(کلا یه مدل عجیب غریبی میری گفتم قبلا !) که یهو دیدم خانومی نشستست ! ... خدایا ! سریع پشتت یه متکا گذاشتم آخه تو بعضی وقتا از عقب بر میگردی !(الانم از این همه چیز تو این اتاق سطل آشغالو پیدا کردی رسیدی بهش !)خلاصه چن بار دیگه هم بعله ! خانومی خودش میشینه دیگه .... دیروزم یاد گرفتی توی چهار دست و پا رفتنت یه دستاتو بیاری بالا و بزاری جلوتر(البته حالت حرکتت خیلی کنده مث اختاپوسا ! ) ... یعنی من مطمئنم همه ی مادرا برای هر یه کار جدید که بچه هاشون یاد میگیرن بال در میارن مث من ! دیروزم زن دایی لیلا و دای علی مث همیشه دلشون هوای تو رو کرد و اومدن اینجا ! قبلش هم مام...
12 مهر 1391

بدون عنوان

خو فاطمه جونی من خیلی باحال شده دیگه . دیگه روروئک براش تکراری شده و فقط باهاش تو آشپزخونه میتابه و شیطونی میکنه و سر وسایل میره ! دیروز در ماشین لباسشویی باز بود نگاه کردم دیدم صورتشو چسبونده به شیشه در لباسشویی و داره زبون میزنه  ...  امروزم جاقابلمه ای (که فقط روز اول زندگیمون روش قابلمه بود و من دیگه توش دستمال و اینا میزارم) رو کشیده و نزدیک بود بیفته رو سرش !!! از این که نمیتونه بیرون آشپزخونه بره خیلی ناراحته و جیغش در میاد . حتما من باید تو دیدش باشم . مثلا اگه تو روروئکش تو اشپزخونه باشه و من مثلا برم لباسی روی بند بندازم نق میزنه و آخراشم گریه ... یا مثلا تو هال باشه و من برم تو آشپزخونه ... خلاصه ... تازگی ها ممم...
4 مهر 1391

بدون عنوان

سریع بگم چیا شدههه .. فاطمه گله مامااان . دیروز بردمت حموم . توی تشتت بودی و همینطور خودتو کله پا میکردی تا من نتونم رو سرت شامپو بریزم (خیلی صحنه خنده داری بود ولی من هی میترسیدم سرت بره زیر آب !) ... خلاصه انقدر تو تشته دور خودت پیچیدیو اینا نهایتش دیدم دستاتو باز کردی سمت من ! که یعنی بغل !!!! باز من ذوق کردم و همونطوری بالباسام بغلت کردم .... نمیدونی عشق مامان چه کیفی میکنم ! (الان یه نگاه بهت کردم طبق معمول خوابیدی رو شکم و پاهاتو محکم میکوبی به زمین !!) خلاصه دیروز تموم شد و امروز صبحم چندین بار با غرغر منو کشوندی پیش خودت و دستاتو باز کردی که من بغلت کنم ! هم خیلییی کیف کردم و هم گفتم هی وای من !!!! بغلی نشو ماماااان !!!  ...
27 شهريور 1391

اولین شیطونی در سکوت !

داغ داغ اومدم بنویسم ! گذاشتمت رو روروئک تو آشپزخونه و رفتم اتاقو تمیز کنم دیدم صدای بشقاب میاد ! فکر کردم بابایی رفته داره یه چیزی بر میداره . بعدش بابایی اومد داشتیم با هم حرف میزدیم که باز دیدیم صدای بشقاب میاد ! دوتاییمون موندیم تو مگه داری چی کار میکنی . اومدیم دیدیم خانومی رفته سراغ ماشین ظرفشویی که درش باز بود و داره به زور یه بشقابا رو در میاره ! ههههههههههههههههه انقدر خندیدیم بهت ... کیف داشتی . مامان . راستی دیشب خیلی تب داشتی و یه دو سه باری هم گریه کردی مامان بغلت کرد آروم شدی . ولی خدا رو شکر اذیتو اینا نداشتی . البته توکل به خدا ... فقط چون یه کمی سرماخوردی بینیت گرفته حساااابی و من نصف شبی هی مجبور بودم قطره بینیتو یزنم...
24 شهريور 1391

ماشاءالله ...

سلام عشق مامان ! الان خونه ی مامان ملوکیم . خانومی امروز رفتی واکسن شش ماهگیتو زدی . خیلی خانوم بودی !!! خیلیییی... یعنی وقتی واکسنو بهت زدن آنچنان گریه ای کردی که من از صدای نفس جیغ آلودی که کشیدی سکته کردم و اومدم ببینمت... ولی دیدم دوباره یه واکسن دیگه داره آماده میکنه سریع پامو گذاشتم بیرون تا مث همیشه بغل مامان ملوکت باشی . آخه میدونی که من طاقت دیدن همچین صحنه ای رو ندارم . و اصلا قبل از اینکه تو واکسن بزنی من آنچنان استرسی گرته بودم مث موقعی که قراره خودم آمپول بزنم !  جیگر مامان انقدر گریه کردی همینطور اشکات گولی گولی میریخت . من بغلت کرده بودم به خودم چسبوندمت وای مامانننن ... البته خداروشکر اوج صدای گریتم خیلی ملیح و مظلومان...
23 شهريور 1391

بدون عنوان

مامانی گلم ! الان تو کریرت کنار من نشستی . یعنی جیگرررری هستی که نمیدونننننننننیییییییییییییییی. منم هر از گاهی جیغ و دادی برات میکنم و تو بهم یه لبخند جیگرطلایی تحویل میدی . امرزو بردمت حموم ! ناز نازی شدی . سنجاب مامان !  حال نوشتن ندارم برم حال خودتو ببرم !
22 شهريور 1391

بدون عنوان

خب فاطمه خانومی امروز رفته بودیم مراسم فاتحه عموی باباحسینت ... تو مث همیشه تو جمع شاد و شنگول و بخند حسابییی... انقدر واسه همه میخندی که حتی غریبه ها هم دوستت دارن و سریع میان سراغت که البته مامانی همه ی اینو از سوره ی حضرت محمد (صلوات الله الیه و آله) میدونه که تو ماه آخر بارداری واست خونده ...  کلا مدلت خنده روییه و معروفی به خوش اخلاقی ! انقدر واسه بقیه میخندی که همه خلع سلاح میشن ! مثلا یه بار که حال بابا بد بود و نصفه شبی رفتیم اورژانس بیمارستان وقتی بابالی رفته بود آمپول بزنه  تو یهو  بیدار شدی و هی به خانومی که کنار من نشسته بود نگاه میکرردی و دیگه کافیه طرف یه لبخند کوچیک بهت بزنه که تو ریسه بری از خنده !!! و اونا ه...
17 شهريور 1391

بدون عنوان

اومدم با کلی حرف ! اولا امروز با باباییت باید بریم یه پرینت از وبلاگت بگیریم ! حالا بقیش: _ امروز برای دومین بار کاملا به علت لوس بودنت گریه کردی ! جریان چیه ؟ اینکه مامانی واسه تو یه بازی خریده که چیز خاصی نیست 16 تا مکعب رنگیه و برای بچه های بالای 6 ماهه ! تو مثلا باید هی باهاشون ور بری و این ور اونورش کنی و از اونجایی که داری میشینی (طولانی ترین مدتت دیروز بود که 15 دقیقه ای کامل نشستی !) دیگه باید بتونی با مکعبا بازی کنی . خب ولی تو چی کار میکنی ؟! هیچی از اول تا آخر زور میزنی یکی از مکعبا رو بکنی تو دهنت . و از اونجایی که بزرگه و نمیتونی جیغ و داد ! تازه هی چشمت به یه رنگ دیگش می افته و فکر کنم خیال میکنی اون یکی حتما تو دهنت جا میش...
16 شهريور 1391