جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

سلام نفس مامانيييييييييييييييي... زود بگم آخرين كارت چي بود ! ديشب خونه ي بابا حسين و مامان ملوكت بوديم ! بعد ديديم تو همينطوري كه روي شكم روي تشكت خوابيده بودي آرنجتو صاف ميكردي و در حقيقت خودتو ميكشيدي بالا ! كلي بهت خنديديمو حال كرديم كه ديديم هي داري كپلتو ميدي بالا و پاهاتو جمع ميكني دوباره باز ميكني ! بعله !! تو هي عقب عقب رفتي .... جالبيش اين بود بابا حسين كنترل تلوزينو گرفت جلوت و تو از ذوق واسه گرفتنش هي عقب عقب رفتيييييييييييييييييييييي... ... خيلي جالب بود ! بخصوص اون نگاه متعجبت ... فدات بشه مامان ! ...
4 مرداد 1391

بدون عنوان

قبل از تو هر موقع از عشق حرف زدم خيال بود قبل از تو هر موقع دلم براي غير خودم تپيد اشتباه بود قبل از تو هر موقع اشكم براي درد كسي جاري شد بي دليل بود قبل ار تو دلتنگ هر كس شدم دروغ بود قبل از تو هر چه داشتم ادعا بود ...دوستت دارم فاطمه ي مامان تو من نيستي ! كه ترا بيشتر از خودم دوست دارم، كه درد تو از درد خودم دردناك تر است ،گرسنگي ات از گرسنگي خودم سختتر است، نگراني ام براي تو بيشتر از نگراني خودم است .  . فاطمه جانم هر دردي خواست بسويت بيايد دعا ميكنم خدا حواله اش كند به من  خدا ميداند راضي ترم ! اي صداي نفست آرامشم  خواب تو رنگين تر از هر خواهشم درد ميخواهم كه دردت وا شود خنده ات بازيچه اي زيبا شود ...
16 تير 1391

يكروز مثل هميشه ...

كنارم طاق باز خوابيدي و يكي از پاهاتو انداختي روي پاهاي من و يكي از دستات هم روي شكممه ! صورتت كاملا به سمت منه ...دارم به م‍ژه هاي خوشكلت نگاه ميكنم كه گاهي ميلرزند ، توي دلم از ديدنت و داشتنت انقدر كيف ميكنم كه اشكم جاري ميشه ! دلم ميخواد هزار بار ببوسمت اما خيلي زود منصرف ميشم چون دلم نميخواد از اين خواب ناز بيدار بشي ! عزيز دلم گاهي كه از ديدنم ذوق ميكني به اين فكر ميكنم كه اين ذوق كردنت از ديدن من، تا كي ادامه خواهد داشت ؟! ميدونم روزهايي ميرسن كه ديدن من برات جذابيتي نداره و انقدر كه الان مشتاق مني ديگر نخواهي بود . شايد هم روزهايي برسن كه از ديدن من فرار هم بكني ! اين روزها رو هرگز به ياد نخواهي داشت. روزهايي كه با كمر درد بغلت ...
8 تير 1391

بدون عنوان

خب اين صدا در آوردنت با اينكه تكراري شده ولي هنوز خيلي برام جذابه  ! ديشب بابايي گذاشتت تو كريرت. من ديدم گريه ميكني و آروم نميشي اومدم سراغت يه جوري صدا در ميآوردي انگار داري التماسم ميكني ولي من فكر كردم بخاطر بغلي شدنته برا همين سعي كردم بخندونمت تا عادت كني (اصولا اولش كه ميزارمت زمين گريه ميكني ولي من هي برات جنگولك بازي در ميارم تا آروم بشي و بعد ديگه برات عادي ميشه !) خلاصه آروم نميشدي و همينطور التماس آميز صدا ميكردي و اشك هم تو چشمات بود و تو چونتو ميدادي بالا و با لباي نيمه برچيده صدا ميزدي آآوووو و انگار كاملا التماس ميكردي بغلت كنم.. خلاصه دلم برات سوخت و گفتم بادا باد فوقش جيگرم بغلي ميشه بغلت كردم و ديدم به به ...
9 خرداد 1391

بدون عنوان

اینو از سایت نی نی سایت گرفتم تا بگم فاطمه جون من تا حالا چی کارا میکنه ! اونایی که رنگشون صورتیه کاراییه که فاطمه جون میکنه : 1 ماهگي     سر را بالا مي گيرد به صدا پاسخ مي دهد به صورتها خيره ميشود              اشيا را دنبال مي كند اصوات اوه و آه ازحلق خارج مي سازد قادر به ديدن طرح هاي سياه و سفيد است لبخند مي زند مي خندد سر را با زاويه 45 درجه نگه مي دارد ٢ماهگي     ازحلق خود اصواتي خارج مي كند اشيا را دنبال مي كند سر را براي مدت كوتاهي نگه م...
7 خرداد 1391

بدون عنوان

سلام فاطمه جون جوووونی امروز صبح مامان ملوک اومد و منم بردمت حموم ! انقدر وقتی تو حمومی خنده دار میشی. آخه تو یه دونه از این صندلی های حموم داری که بابا حسین برات از مکه سوغاتی آورد. و منم فقط با این میتونم ببرمت حموم. اولاش که نشستی روی صندلی (البته نشسته که نه حالت نیم خوابیده) خیلی با مشکوکی به من نگاه میکنی و هر چقدرم من باهات شوخی میکنم تو نمیخندی و همینطور چپ چپ نگام میکنی... من این موقع تموم بدنتو بدنشو میمالم و بعدش آبکشت میکنم با دردسر چون مدام باید درجه آبو تنظیم کنم و تو همونطور نگاهت مشکوکه ... بعدش که نوبت سرت میشه یه کم اخمات میره تو هم و گاهی هم دست و ÷اتو با زور از دست من میکشی بیرون و وقتی شامپو میزنمت لباتو بر...
7 خرداد 1391

بدون عنوان

سلام ماماني اومدم زود از كارهات بنويسم ! از ديروز به دست چپت هم گاهي نگاهي مي اندازي ! بغلي شدي و وقتي ميزارمت روي تخت اشكت در مياد ! امرزو صبح موقع خنديدن صداي خاصي كه نوزادا در ميارن و نشانه ي ذوق كردنشونه رو در آوردي ! امروز باطري آويز تختتو برات گذاشتم ! يه زير انداز تعويض برات خريدم كه بزرگه و روي تختت پهنش كردم و بعد آويز تختو واست روشن كردم... خيلي نگاش كردي و هر چي هم من باهات حرف ميزدم چشم ازش بر نميداشتي ولي معلوم بود از ديدنش خسته شدي و آخرشم در حالي كه چشمتو بر نميداشتي گريه ميكردي !!! بغلي شدي و تا ميزارمت روي تخت اشكت در مياد ! الانم بيدار شدي و گريه ميكني ! برم بهت شير بدم ... بوووووووووووووووووس ...
4 خرداد 1391

کشف خویشتن خویش !!!

سلام مامانی پریشب بود دیدم چشمات لوچ شده و به دست راستت که مشتش کردی خیره شدی ! دیروز به وفور این کارو کردی و من هم ازت فیلم گرفتم و هم عکس. خیلی خنده دار میشی ! چون مشتتو دیگه باز نمیکنی و دست راستتو دیگه تکون نمیدی و همینطور دست چپت واسه خودش میتابه . امروزم جلوی مامان بزرگ و بابا بزرگتم این کارو کردی و همه کلی بهت خندیدند... پ.ن: داری دستتو کشف میکنی .
3 خرداد 1391

بدون عنوان

سلام فاطمه جون جونيييييي تو 21 اسفند سال نود به دنيا اومدي ! براي اولين بار توي بغلم گرفتمت و خدا ميدونه وقتي ديدمت از ديدن چهره ي معصومت گل از گل وجودم شكفت ! تا به حال تو سر رسيد جديدي كه برات برداشتم يه كم از خاطراتتو نوشتم ولي زياد وقت نداشتم همه چي رو بنويسم ! حالا كه اينترنت داريم سعي ميكنم اينجا برات بنويسم. الان ماهه من خوابيده تو تخت من !  اوايل يه كم شير من كم بود و تو دم به دقيقه ميخواستي به من آويزون بشي و منم از دردي كه داشتم كلافه بودم ولي كم كم روال زندگي روي غلطك افتاد الحمدلله و ديگه دو هفته ايه كه شبا كامل ميخوابي و ماماني هم ديگه سرحال شده و به كاراش ميرسه ! انقدر شيريني و انقدر برام عزيزي كه حد و حساب نداره ! ا...
1 خرداد 1391