جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

بالا بالا .. بالا

بابایی واسه فاطمه بالا بالا خرید ... من اول خیلی مخالف بودم . میگفتم بابا اینکه نوشتنو تو 7 سالگی یاد میگیره آخه این چه چیزی شده همه میخوان واسه هم کلاس بزارن بچه ما بلده بخونه و اینا ... ولی بابام گفت نه من دوست دارم بخرمو اینا ... امروز فاطمه باهاش کار کرد . کلمات بین یک تا سه سالش اصلا 30 تا کلمه بود . و فاطمه بیستاشو بلد بود و ازش پرسیدیم همه رو درست گفت . اون بقیه رو هم مثلا به سگ میگفت هاپو و اینا ... اعتراف میکنم در همین یک روز من احساس کردم فاطمه عوض شد ! مهم اون کلمات نبود . مهم این بود که فاطمه خیلی رو خودش حساب کرد . مثلا شب  که داشتیم برمیگشتیم خونمون همینطوری الکی با همه حرف میزد . نا مفهوم همینطوری  دد بدورد رددردد&...
25 شهريور 1392

واکسن یه سال و نیمگی فاطمه زده شد

خب از واکسن بگم . من بعد از نوشتن اون متن قبلی، سریعا رفتم تا تمهیدات لازمو انجام بدم . اول اینکه خیلیا گفته بودن بچشون چن روزی بد غذا شده بود . پس من تصمیم گرفتم آخرین وعده قبل از واکسنش یه غذای کامل باشه تا اگرم بد غذا شد انرژی لازمو داشته باشه واسه همین یه سوپ قلم واسه فاطمه گذاشتم . البته قبلا قلمو هفت ساعتی پخته بودم و آبشو با عدس خیس خورده شده توی فریزر توی این ظرفای قسمت بندی شده ، گذاشته بودم. خلاصه یکی از اون قسمتا رو برداشتم و بهش گوجه و جو و هویجم اضافه کردم تا بپزه. دومین نکته این بود که باز خیلی از مادرا گفته بودن بچمون فقط شیر ما رو میخورد . منم یه صبحونه ی حسابی خوردم تا شیرم خوب باشه . حالا منم یه کم استرس بگیرم بد غذا میشم ش...
22 شهريور 1392

دستچویی

سه روزه دارم باهات کار میکنم تا دسشویی رفتنو یاد بگیری .. نتیجه بسیار رضایت بخش بوده  ... روز اول یه بار با سر توی چاه فاضلاب افتادی و در ادامه ی اون روز هم شیلنگو انداختی توی همون چاه و وقتی مامان میخواست شیلنگو با شتاب برداره اون درپوش چاه هم با شلنگ دراومد و در هوا برای خودش هنرنمایی کرد و چه گندکاری ها که نشد ..  مامانی هم در حدی عصبی شده بود که نزدیک بود بی خیال آموزش بشه ... ولی از اونجایی که بسیار مادر نمونه ای هست کارو ادامه داد.. تا به امروز . ما حصل اینکه نصف بیشتر روزهای مادر در دستشویی میگذره ! و کارای خونه هم در فواصل کوتاه بین دستشویی ها انجام میشه . از اونجایی که بلا خانوم برعکس بقیه بچه ها عاشق دستشوییه بعد از ...
16 شهريور 1392

بدون عنوان

تلوزیون ما همیشه رو شبکه پویاست و مدام هم یه مسابقه ی نقاشیه که شعرش خونده میشه . خلاصه این شده ورد زبون من ... داشتم تو آشپزخونه وسایلو جمع میکردم (واسه اسباب کشی) و از اون طرف هم داشتم این شعره رو میخوندم که : بکش میون ابرا    رنگین کمون رنگی - یه خونه نقاشی کن   چه خونه ی قشنگی ... خلاصه دیدم فاطمه داره میگه : هوهو چی چی ... هوهو چی چی ... اول فکر کردم داره تو بازیش همین طوری یه چیزی میگه وقتی شعرو ادامه دادم یادم افتاد به این بیتش : میرسه از راه قطار نقاشیا و یادم اومد اینچاش همین هوهو چی چی رو میگه ... خلاصه انقدرررر ذوق کردم که این بلا اینو حفظ کرده بدون اینکه اصلا ما یادش بدیم !!! انقدر بوس بوسیش کردمممم دیروزم که فاط...
16 تير 1392

بدون عنوان

رفتم بخوابونمتو بیام دوباره . خودمم خوابم گرفته  .. کلا که خیلی کارات بامزست . نی ناینای کردنت . یهو میگی : مامان و میای سرتو خم میکنی جلوی صورتم . کیف میکنما . امروزم با بابات این کارو کردی .  راستی میگی  ممنون   . و بیا رو هم میگی....     ...
9 تير 1392

همه ی زندگی مامان فاطمستتتتت

بالاخره خوابیدی و گذاشتی مامان یه چن خطی بنویسه ! کار جدیدددددد  تقریبا جمله های کوتاه میسازی . مثلا من دارم لباس میپوشم میگی : مامان دد ؟؟؟؟ یه مدل خیلی نازی هم میگیاااا ...  دو تا خاطره خنده دار . یه بار صبح داشتی شیر میخوردی و منم تازه از خواب پا شده بودم خمیازه میکشیدم بعدش تو بی بیو ول کردی و گفتی : مامان آ . آ . آ   ... یهبارم مامانم داشته سرفه میکرده تو رفتی به باباییت (بابای خودم) گفتی مامان و ادای سرفه کردنو در آوردی ... ههههههههههه وقتی قرآن میشنوی یا صلوات حالا تو جمعی باشه یا از تلوزیون باشه ، میگی : الاااااا (به سبک صلوات) ... من که کلی خندم میگیره . همیشه وقتی عوضت میکردم  بهت میگفتم  : زشته...
9 تير 1392

فاطمه ی بامزه !

کارای با مزه ی فاطمه انقدر زیاد شده که برامون عادی شده دیگه ... ولی برای ثبت مینویسم .. یه کاری که چن وقت پیش کرد و خیلی خندم گرفت این بود . برده بودمش تو حیاط که مرغهامون(دو تا مرغ خریدیم که واسه فاطمه خانومم تخم بزارند !) رو ببینه . در زبان فاطمه معروفند به توتو . علاقه ی وافری بهشون داره . طوری که از راه میرسه خونه سراغشونو میگیره . شبها هم برای خواب باید اول توتو ها رو ببینه که لالا کردند ! و یه چیز دیگه اینکه ما گاهی صدای هاپو در میاریم و دنبال فاطمه میزاریم و اونم با جیغ و خنده فرار میکنه و به ما میگه هاپو ...خلاصه توتو خیلی گرسنش بود و در این حالت تا آدم میره تو حیاط این توتو میدوه دنبال آدم ... اینطوری که دوید سمت من و فاطمه ، فاطم...
22 خرداد 1392

تو یه قطره از بهشتی که تو سرنوشتمی

معنای بهشت رو میشه با داشتن بچه متوجه شد ! این همه عشقی که بهش داری و لذتی که از دیدنش میبری . دوست داشتنی که نمیفهمی از کجا اومد . یهو چی شد ... انقدر که خسته و عصبی ات میکند . انقدر که زحمت دارد ولی چرا انقد دوستش دارم ؟؟؟؟ فاطمه تو به معنای واقعی قطره ای از بهشتی برای من ! تو به معنای واقعی همه وجودمی ... عزیز دلم ... مامانییییی خدایا حفظش کن ! هم جسم و هم روح و همه جوره ....  
29 ارديبهشت 1392

فاطمه جونم و این ویروس جدید

اسهال استفراغ و تب ... ارمغان این ویورس جدید . الحمدلله خداروشکر خودش مدام اب میخوره .. الان تو اینترنت یه گشتی زدم و دیدم کته و ماست و دوغ و مرغ براش خوبه و سیب و موز یه دکتر تو همین کلینیکا بردمش ولی چیز زیادی نگفت... اعصابم خرده ... انقدر مواظب بچت باشی یهو از یکی وا بگیره .  آب شده دخترم ! خدایا خوبش کن ! منم امروز از قاشق دهنیش خوردم و دل پیچه گرفتم ... حالا میخوندم چه ویروس کوفتیه با صابون و اینا هم از بین نمیره و روی اسباب بازی ها و اینا هم تا چن روز زندست ... خدایا بچمو تو این شب اول ماه رجبی به تو میسپارم . سلامتیشو از صاحب این ماه مولاامیر المومنین تمنا دارم . دختر ماهم . امروز فقط جوشونده آب و نعناع و عسل خورده ... یه...
22 ارديبهشت 1392