جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

سریع بگم چیا شدههه .. فاطمه گله مامااان . دیروز بردمت حموم . توی تشتت بودی و همینطور خودتو کله پا میکردی تا من نتونم رو سرت شامپو بریزم (خیلی صحنه خنده داری بود ولی من هی میترسیدم سرت بره زیر آب !) ... خلاصه انقدر تو تشته دور خودت پیچیدیو اینا نهایتش دیدم دستاتو باز کردی سمت من ! که یعنی بغل !!!! باز من ذوق کردم و همونطوری بالباسام بغلت کردم .... نمیدونی عشق مامان چه کیفی میکنم ! (الان یه نگاه بهت کردم طبق معمول خوابیدی رو شکم و پاهاتو محکم میکوبی به زمین !!) خلاصه دیروز تموم شد و امروز صبحم چندین بار با غرغر منو کشوندی پیش خودت و دستاتو باز کردی که من بغلت کنم ! هم خیلییی کیف کردم و هم گفتم هی وای من !!!! بغلی نشو ماماااان !!!  ...
27 شهريور 1391

اولین شیطونی در سکوت !

داغ داغ اومدم بنویسم ! گذاشتمت رو روروئک تو آشپزخونه و رفتم اتاقو تمیز کنم دیدم صدای بشقاب میاد ! فکر کردم بابایی رفته داره یه چیزی بر میداره . بعدش بابایی اومد داشتیم با هم حرف میزدیم که باز دیدیم صدای بشقاب میاد ! دوتاییمون موندیم تو مگه داری چی کار میکنی . اومدیم دیدیم خانومی رفته سراغ ماشین ظرفشویی که درش باز بود و داره به زور یه بشقابا رو در میاره ! ههههههههههههههههه انقدر خندیدیم بهت ... کیف داشتی . مامان . راستی دیشب خیلی تب داشتی و یه دو سه باری هم گریه کردی مامان بغلت کرد آروم شدی . ولی خدا رو شکر اذیتو اینا نداشتی . البته توکل به خدا ... فقط چون یه کمی سرماخوردی بینیت گرفته حساااابی و من نصف شبی هی مجبور بودم قطره بینیتو یزنم...
24 شهريور 1391

ماشاءالله ...

سلام عشق مامان ! الان خونه ی مامان ملوکیم . خانومی امروز رفتی واکسن شش ماهگیتو زدی . خیلی خانوم بودی !!! خیلیییی... یعنی وقتی واکسنو بهت زدن آنچنان گریه ای کردی که من از صدای نفس جیغ آلودی که کشیدی سکته کردم و اومدم ببینمت... ولی دیدم دوباره یه واکسن دیگه داره آماده میکنه سریع پامو گذاشتم بیرون تا مث همیشه بغل مامان ملوکت باشی . آخه میدونی که من طاقت دیدن همچین صحنه ای رو ندارم . و اصلا قبل از اینکه تو واکسن بزنی من آنچنان استرسی گرته بودم مث موقعی که قراره خودم آمپول بزنم !  جیگر مامان انقدر گریه کردی همینطور اشکات گولی گولی میریخت . من بغلت کرده بودم به خودم چسبوندمت وای مامانننن ... البته خداروشکر اوج صدای گریتم خیلی ملیح و مظلومان...
23 شهريور 1391

بدون عنوان

مامانی گلم ! الان تو کریرت کنار من نشستی . یعنی جیگرررری هستی که نمیدونننننننننیییییییییییییییی. منم هر از گاهی جیغ و دادی برات میکنم و تو بهم یه لبخند جیگرطلایی تحویل میدی . امرزو بردمت حموم ! ناز نازی شدی . سنجاب مامان !  حال نوشتن ندارم برم حال خودتو ببرم !
22 شهريور 1391

بدون عنوان

خب فاطمه خانومی امروز رفته بودیم مراسم فاتحه عموی باباحسینت ... تو مث همیشه تو جمع شاد و شنگول و بخند حسابییی... انقدر واسه همه میخندی که حتی غریبه ها هم دوستت دارن و سریع میان سراغت که البته مامانی همه ی اینو از سوره ی حضرت محمد (صلوات الله الیه و آله) میدونه که تو ماه آخر بارداری واست خونده ...  کلا مدلت خنده روییه و معروفی به خوش اخلاقی ! انقدر واسه بقیه میخندی که همه خلع سلاح میشن ! مثلا یه بار که حال بابا بد بود و نصفه شبی رفتیم اورژانس بیمارستان وقتی بابالی رفته بود آمپول بزنه  تو یهو  بیدار شدی و هی به خانومی که کنار من نشسته بود نگاه میکرردی و دیگه کافیه طرف یه لبخند کوچیک بهت بزنه که تو ریسه بری از خنده !!! و اونا ه...
17 شهريور 1391

بدون عنوان

اومدم با کلی حرف ! اولا امروز با باباییت باید بریم یه پرینت از وبلاگت بگیریم ! حالا بقیش: _ امروز برای دومین بار کاملا به علت لوس بودنت گریه کردی ! جریان چیه ؟ اینکه مامانی واسه تو یه بازی خریده که چیز خاصی نیست 16 تا مکعب رنگیه و برای بچه های بالای 6 ماهه ! تو مثلا باید هی باهاشون ور بری و این ور اونورش کنی و از اونجایی که داری میشینی (طولانی ترین مدتت دیروز بود که 15 دقیقه ای کامل نشستی !) دیگه باید بتونی با مکعبا بازی کنی . خب ولی تو چی کار میکنی ؟! هیچی از اول تا آخر زور میزنی یکی از مکعبا رو بکنی تو دهنت . و از اونجایی که بزرگه و نمیتونی جیغ و داد ! تازه هی چشمت به یه رنگ دیگش می افته و فکر کنم خیال میکنی اون یکی حتما تو دهنت جا میش...
16 شهريور 1391

بدون عنوان

مامانی .... دیروز دیدم توی خواب برگشتی رو شکمت و سرتو کج گذاشتیو خوابیدی. اخه قبلا ها سرتم مستقیم میزاشتی و من از ترس اینکه بلایی سرت بیاد کنارت بالش میزاشتم نتونی بتابی ... فاطمه گلی بزرگ شدی . میبینم و میفهمم. بزرگ شدن عقلتو . اینکه خیلی خوب دیگه منو میشناسی و اینکه دلت بازی و شیطنت میخواد . اینکه اگه مامانی زیاد پای نت نشست و تو رو با آویز تخت مشغول کرد دیگه واسش نخندی و روتو اون طرف کنی . یه کاری که خیلی میکنی اینه که تو مهمونی ها و کلا گاهی هر چی میام تو زاویه دیدت سرتو یه طرف دیگه میکنی که منو نبینی . قشنگ انگار میخوای نشون بدی باهات قهرم و یا نمیدونم یعنی چی !!!!!!!!!!!!!!!! مثلا یه بار بعد از غذا دادنت بقیه غذاتو خودم خوردم(من قبلا...
7 شهريور 1391

بدون عنوان

عاشقتمممممممممممممممممممم. ماماننننن... پای نت بودم دلم هوای تو رو کرد گفتم پاشم برم بخوابم یه نگاه هم به نفسم بکنمممم.
4 شهريور 1391

بدون عنوان

 فاطمه جونم مریض شده ... همش امروز اینطوری میشد   ... ova ... ova ... منم اینطوری میشدم  ... خب چی شد ؟! دیدم یه کم سینش خس خس میکنه. بردمش دکترش. و اونم تایید کرد و براش دو تا شربت نوشت. شب ساعت 12 بهش شربتشو دادم . یکیش خیییلیی تلخ بود و همون موقع فاطمه حسابی جیغ و داد و ناله و ناز و عشوه و جیغ بازمو اینااااا تا خوابید البته چن باری هم موقع خوردن صدایی از خودش درمیاورد انگار تو گلوش گیر کرده و منم مث همیشه سککککککککته. خلاصه تا صبح نیم ساعت یه بار پا میشد ناله میکرد و گریه و منم بغلش میکردم و اینا... حالا نمیدونم بخاطر شربتست ؟ یا بخاطر بچه هایی که اونجا بودن و هی دور فاطمه جمع شدن و احتمالا از این ویروسه داشت...
29 مرداد 1391