بدون عنوان
فاطی خوابید بالاخره . یعنی انقدر مظلومانه خوابید ! سرشو گذاشت رو صندلی غذا و .. آخه من میخواستم کارامو بکنم یه مشت شادونه (شاه دانه که خودم عاشقشم) ریختم جلوش . حالا این دخملی ما هم با اون انشگشتای کوچولو و خوشکلش یه دونه یه دونه میخواست بخوره ... تصور کنید چقدر برا خودش مشغول بود...آخرش دیدم سرشو گذاشته روی صندلی غذا و خوابیده ... قربون چشمای خستت بره مامان ... بلای مامان ! وای وای واییییی چقدر دوستش دارم ! خدایا حفظش کن ! بذار حظ کنم از دیدنش . از داشتنش از بزرگ شدنش از کیف کردنش از خندیدنش از لذت بردنش از خوب بودنش از بنده ی تو بودنش ... بزار حظ کنم از داشتنش! یعنی صبحا من دیگه دل تو دلم نیست اینو بیدارش کنمااا... میرم انقدر...
نویسنده :
بهار
15:56


