جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

سلام عزیز دل مامان امیدم . عشقم . فدای چشمای خوشگلت بشم .. قربون خندیدن هات بشم . قربون بازیگوشی هات بشم ... من فدات بشم ...  ماشاءالله... نفس ماماننننننننننن... خب از خانومی چی بگم ؟؟؟؟ بگم چقدر بلاست ... حرفای شیرینش با اون زبون نازشو برررم .. _من گاهی مثلا انگشتاشو بوس میکنم و میگم : انگشتاشو برم .. حالا دیروز دراز کشیدم اومده پای منو بوس میکنه میگه : فاشو برم !!(ف = پ).. _ وقتی شیطونی میکنه بهش میگم : مامانو ناراحت میکنی ؟ مامان که واست زحمت کشیده ؟  ... حالا هر موقع داره خرابکاری میکنه خودش هی میگه : مامان زحمت کشیده ... _تازگی ها میبرمش دستشویی واسه خودش شعرای عجق وجق میسازه و با صدای جیق بلند میخونه .. .. با ...
10 فروردين 1393

شیرین زبون ....

ماشاءالله .. قربون خلقت خدا برم . ای عزیز دل مامان چی بگم ازت ؟ از زبون شیرینی که خدا بهت داده یا از هوش سرشارت ؟ انقدر بلایی و انقدر شیطونییییییی که سرسام میپیرم از دستت فقط دلم خوشه باهوشی ... باهوشی و خدارو شکر....
11 اسفند 1392

بدون عنوان

نصفه شبی خوابم نمیبرد گفتم بیام برای تاج سرم بنویسم... نمیدونم از چی بنویسم ؟ از شیطونیات ؟ کارات ... اول بگم این پروسه دستشویی رفتنت رو گذاشتم کنار دیگه ... چون خانوم هر بار میرفتی دستشویی بیرون بیا نبودی و از اون طرفم دستشوییمون انقدر سرده که من موقع ورود کاپشن میپوشم اون وقت خانوم میخواستی واسه خود بری بتابی و کلی هم آب بازی کنی .. ما حصل هم اینه که پی پی رو تقریبا میگی و جیش هاتم با فاصله شده .. حالا بریم سراغ شوخ طبعی دخترمون : _ داشتم با تلفن حرف میزدم که خانوم یه کار صدا دار کرد .. و با ترس به من نگاه کرد . منم بهش گفتم : اشکال نداره مامان !!! دوباره یکی دیگه و پرسید : اشکالی نداله ؟؟؟ من گفتم : نه مامان راحت باش .. بعد دیدم ا...
28 دی 1392

تابو شکست !!!

محرم پارسال 1391    شهرته دیگه !!!   پ.ن : واسه عکساش باید سایز عکسارو کم کنم ... اوووو کی میره این همه راهوووو؟؟؟؟ ...
16 آذر 1392

بدون عنوان

کارهای جدید فاطمه : سر همون ترش کردن بی بی ... یه بار بی بی آبلیمویی بود و اینم هی میگفت بی بی ... بهش گفتم ترشه ها میخوای ؟ گفتم : می آم (میخوام) منم بهش دادم .. خلاصه از ترشی این، چشماش رفته بود توی هم و هی بی بی رو ول میکرد میگفت : دیرینه (شیرینه ) !! و دوباره میخورد و همینو میگفت .. آخ چقدر خندیدمممم .. ولی دیدم اینطوری نمیشه بعدش اومدم رب زدم ! دید . گفتم بهش میخوای فاطمه ... تا صحنه رو دید گفت : نه... ترشه !!!!!   خلاصه یه هفته ایه شیر نمیخوره ولی عجب ول کن نیست ! هنوزم گاهی میاد میگه بی بی ... ولی خب خدا رو شکر الحمدلله مث اون اوایل گریه های دل سوزاننده نمیکنه که جگرم کباب بشه و هی خر بشم دوباره بهش بدم .. آخی بچم بار اول که...
11 آذر 1392

من مادر هستم !

من مادر هستم ! جمله ای که زیاد به خودم میگویم . بخصوص مواقعی که ذهنم درگیر موضوعاتیست که ناراحتم میکند و میدانم اینها بچه گانه است ... فاطمه . از لحظه ای که از تنهایی خواستم باشی نمیدانستم انقدر داشتنت مسئولیت دارد . نمیدانستم انقدر سخت است ... فقط یک انتخاب بودی که قبل از آن برایم امکانش نبود .. اینکه بعد از به دنیا امدنت خیلی مشغولم کردی درست ، اما مادر شدن خیلی سخت بود . آن اوایل دو ساعت یکبار شیر میخواستی ... یکساعت هم طول میکشید آروغت را بگیرم .. دوباره میخوابیدی و ... گاهی شبها ساعتها بغلم بودی و راه میرفتم تا خوابت ببرد . از دل درد به خودت میپیچیدی ... سخت بود .. اولین شبی که 6 ساعت خوابیدی یادم است . بلند شدم و هی ساعت را نگاه ...
11 آذر 1392

چی بگم ؟!!!

چن شبه میریم روضه .. هر شبش میگم غلط کنم دیگه اینو ببرم . از بس مصیبته .. همش داره میچرخه . میتابه ...  من همش تو روضه واسه این دعا میکنم یه خورده ما تحتش مستقر بشه رو زمین !!! حالا حرفاش : چن روز پیشا غذاشو نمیخورد . من رفتم آقا شیره رو آوردم و هی قاشقو میگرفتم جلوی دهن آقا شیره و میگفتم : بخور آقا شیره ... فاطمه هم هی دور ما میچرخید و زیر نظرمون داشت .. یهو اومد جلو گفت : اوبی مامان ؟(خوبی مامان؟؟) من : صبحی هی منو صدا میزد و من کار داشتم جوابشو نمیدادم بعدش گفت : توجایی پسسسس ؟؟؟ کجایی پس !  اینو من نمیدونم از کجا یاد گرفته ... تازگی ها وقتی میره سراغ کابینتا که بهم بریزتشون خودش پیشا پیش میگه : اذیت نتن مامانیااا...
22 آبان 1392

واکسن

سلام عزیز دل مامان ... امروز باید بریم واکسنتو بزنیم ... الان تو خواب نازی ... خیلی استرس این واکسنو دارم . اگر فکر میکردم برای آیندت اشکالی نداره اصلا بی خیالش میشدم .. تا به حال توی هیچ کدوم واکسنتا همراهت نبودم . فقط پشت در مواظب بودم نزنم زیر گریه و همیشه بغل مامایی بودی . عزیزم نمیدونی من چقدر از دیدن اون صحنه میترسم . حتی اون موقع که حالت خیلی بد بود و بستری شد بیمارستان بخاطر اون ویروسه من تحمل دیدن جیغ هاتو برای آمپول یا سرم نداشتم ... ای خدا کجا ببرمت واکسن بزنی . خیلیا گفتن نبرید بهداشت . کجا هست ... منم قبول دارم مهارت طرف مهمه . سر همون ویروسه رفتیم کلینیک خ شریف واقفی ... وای یادم میفته اون پرستارای آشغال بلد ...
30 شهريور 1392

بازم بالا بالا

cd بالا بالا یکی از لوازم پایه ی خونه ی ما شده . از اونجا که تلوزیون اعلام کرد برای بچه های زیر دو سال پرستار دیجیتال(منظورشون همون سی دی و کارتن و ایناست) خوب نیست و اکیدا ممنوعه ، سعی میکنم زیاد این cd  رو براش نذارم ولی عجیب علاقه داره و گریه میکنه و میگه لالا لالا (همون بالا بالا)... و البته مجبورم برای زمانی که میخوام غذا درست کنم گاهی فاطمه رو با همین مشغول نگه دارم . هر کلمه ای رو میگه فاطمه جون من با اون زبون نوک زبونیش تکرار میکنه ..  دیروز آوردمش و گفتم مامان بیا بگو ببینم و یکی یکی کارتا رو گرفتم جلوش ... همه ی سی تا رو درست گفت ......... ای خدا یه کیفی کردم . بخصوص که خودم باهاش کار نکرده بودم و از این سی دیه یاد گ...
30 شهريور 1392