جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

هيچي و همه چي

ماشاء الله داره این عسل مسل ...

ماشاء الله داره این عسل مسل ... فاطمه دیگه رسما داره راه میره ! انقدر ناز راه میره ..... راستش خودم احساس میکنم از اون روزی که محدثه(دختر عموی اینجانب) رو دیده خونمون خیلی برای راه رفتن مصمم شده !!! یعنی این دختر انقدر با این محدثه احساس رقابت میکرد که حد نداشت ! یه مشکلی که فاطمه داره اینه که از بس بچه دور و برش ندیده تا یکی میبینه کوچولو یه حالتی بهش دست میده انگار نمیخواد اون نی نی مورد توجه باشه ! حالا من نمیدونم در آینده خوب میشه ؟! فقط با بزرگا خوبه.... با بچه ها هم خوبه ولی نه اونایی که هم سن و سال خودشن ! امان از دست این وروجک ! عاشقشمممممممممممممممممممممممم راستی ماما میگه ! بابا میگه .  دفت . یعنی رفت ! حالا با...
9 اسفند 1391

بدون عنوان

دندون بالاییت در اومد مامانی جونم ! فعلا سمت چپیت در اومده و اون یکی هم معلومه میخواد از زیر لثه ی خوشکلت بزنه بیرون ! مامان قربونت ره . نازنین دلمممممممممممممممممم نمیدونم گفتم یا نه که تو فهمیدی هر چیزی اسمی داره .. و خیلی وقته وقتی عروسکاتو صدا میزنم میری سراغ همون ... و تقریبا از همون موقع ها یادت داده بودم که این چشماشه و هر موقع میگم چشماش کو ؟ تو انگشت کوچولو نازتو میزاری روی چشمای عروسکت ! و دیشب هی منو نگاه میکردی و میگفتی : مامان ! با همین وضوح ! یعنی مث قبل هی ماماماما نمیگفتی ... و احساس میکنم تازه فهمیدی اسم مامان کلا اینه . قبلا هر از گاهی میگفتی ماماما ولی اینبار انگار کلا فهمیدی ... و وسط شیر خوردن هم هی نگاه میکردی...
20 بهمن 1391

بدون عنوان

زوداومدم ار فاطمه بنویسم . قبل از اینکه خانومی بیاد و سیستمو خاموش کنه ! خب چند وقت پیش بود اسم عروسکاشو براش گفتم و تقریبا هر روز یا چن روز در میون واسش تکرار میکردم . تا اینکه حدود یه ماه پیش (یعنی بعد از یه هفته تمرین دادنش ) همینطوری بهش گفتم : مامان ببعی کوشش ؟ دیدم رفت سراغ ببعیش ... خلاصه منم شروع کردم چیزای دیگه بهش یاد دادن ! مثل بابا کجاس ؟ که دیگه باباشو میشناسه و تا میگم بابا کجاس میره سراغ باباش . دایی رو هم یاد گرفته و وقتی میگم دایی کوشش ؟ نگا به دایی هاش میکنه .مامان رو هم میگه : ماماماما... و مه مه رو هم که خیلی واضح میگه و اصولا میاد یقه ی لباسمو میکشه پایین . رفت رو هم که خیلیی وقته میگه و دستاشو بر میگردونه .. خلاصه فاط...
8 بهمن 1391

یه ربع ساعت برای خودم !

من امروز بعد از دو روز که از هوس کردن بستنی میگذشت با شهامت تموم بستنی از یخچال برداشتم و نشستم پشت سیستم و با لذتی وصف نا شدنی خوردمش ! بدون اینکه فاطمه مدام بیاد و غر بزنه و بخواد از من بگیرتش..... البته لذت نوشتنشو بیشتر از این نمیده... برم من 
1 بهمن 1391

فاطمه جونم مریض شده !

عزیزم الان خوابیدی ... کلا امروز همش خواب بودی و وقتی هم بیدار بودی همش نق میزدی و گریه میکردی ... به زور یه کم بهت سوپ دادم و اب پرتقال ... اینا رو هم حالت نیمه خوابیده تو بغلم بودی که دادم . اصلا حال نداری بشینی و امروز تو همش تو بغلم بودی حتی 1 دقیقه هم برای خودت ننشستی .تویی که هیچ وقت یه دقیقه آروم نبودی.... عزیز دلم تبت خیلی بالاست و من نمیدونم باید برات چی کار کنم . تا حالا شربت استومنوفن بهت دادم هر یه ساعتی 0.5 میلی دادم . الان زنگ زدم پرسیدم مهدیه گفت هر 4 ساعت باید 2.5 میلی بدم ! الان خوابی وقتی بیدار شدی بهت کامل میدم ... عزیز دلم داغی بدنت دلمو میسوزونه ... هنوز باباییت از سر کار نیومده و با اینکه مامان ملوک مثل همیشه کمک ماما...
16 دی 1391

آخرین تلاش ها برای ایستادن !

داغ داغ اومدم بنویسم ! فاطمه یه دو ماهی میشه که مبل و خلاصه هر چیز بلندیو میگیره و بلند میشه ... چن روزی هم هست که سعی میکنه روی پای خودش بایسته ! دیروز مامانم اینجا بود و فاطمه دستای مامانمو عقب میزد که یعنی منو نگیر خودم می ایستم ! و جالبیش اینه که خودشم میخنده و میفهمه داره یه کار جدید میکنه ... خب حالا امروزو بگم ! ایستاد یه 30 ثانیه ای .. هر جا هم تلنگری میخورد خودش تعادل خودشو حفظ میکرد ! و بعد از بس من قربون صدقش می رفتم وقتی میایستاد غش غش میخندید ... یعنی یه صحنه ی باحالی بودا ... تصور کنید منو که دارم میگم : ماشالا مامان آفرین مامان قربونش برررم و فاطمه هم در حالی که ایستاده غش غش میخنده و همین خندیدنا باعث میشه بیفته ... ...
3 دی 1391

بدون عنوان

خب فاطمه جونم الان خوابی و اومدم زود خیلی چیزا رو بنویسم ! قبلا ها وقتی میرفتی سراغ بخاری من صدایی در می آوردم این شکلی : هوف. هوف هوف .. الان خودت هر جا بخاری میبینی میگی : هاه... هاه .. انقدر خنده دارییییی واسه خودت استرس تولید میکنی. دیگه حدود ده روز پیش وقتی تو تخت ما بودی ، برای اینکه یاد بگیری خودت بری پایین (آخه به دم تخت که میرسه شروع میکنه به گریه!) برعکست کردم و پشتتو گذاشتم دم تخت و بعد یکی یکی پاهاتو گذاشتم پایین و گفتم ببین مامان اینطوری . یه سه چهار باری این کارو واست کردم و فکر کردم خب خیلی طول میکشه اینو یاد بگیری ... ولی حدود یه هفته پیش یهو دیدم خودت همین کارو کردیو اومدی پایین ! منو میگی  ... البته گاهی هم خرکی با...
2 دی 1391

صدا / کشف / وابستگی / فکرای من !!!

خلاصه ی همه یفاطمه خانومی موضوع مطلبه ! صدا : انقدر سر و صدا میکنه که موقع تلفن نمیفهمم طرف چی میگه ! یا الان داره با اسباب بازی هاش صدا تولید میکنه در حد تیم ملی ! کشف : سراغ همه چی میره ! مثلا اون اتاق بود منو دیده با سرعت اومده اینجا و وسط اتاق که اسباب بازی هاش بوده شیطونی میکنه و خلاصه لوگو ها رو از جعبش کشیده بیرون ! وقتی میخنده دو تا دندون خوشکله ماهش پیدا میشن ! خیلی به من وابسته شده (البته خوندم و از شرایط ده ماهگی بود تا هجده ماهگی (!!!!) ) ... مثلا صبح لیلی اینجا بود و انقده این بچه نق زد ! البته شایدم بخاطر دندوناشه چون همه چیو میخواست بکنه تو دهنش ! فکرای من : یکی میخوام طبق سرچی که به زبان انگلیسی کردم این اسباب بازی ...
21 آذر 1391

بلاااااا

اول یه حدیث بزارم از حضرت رسول (صلوات الله علیه و آله) : «شیطنت و لجاج و ستیزه‌جویی کودک، در دوران خردسالی او، نمایانگر فزونی عقل و اندیشه او در بزرگسالی است.» پس همه ی مادرانی که از دست فرزند خویش عاصی شدن امیدوار باشن ! خب بریم سراغ اولین درک فاطمه از دنیای علت و معلول : (البته بگم دخترم از این درک آنقدر خندیده که صدایش همه را به وجد آورد و مامانی هم یه فیلم حسابی ازش گرفته !) بچه های خواهر شوهرم دیشب اومدن خونمون . فاطمه 1 (دختر خواهر شوهرم که 10 سالیش میشه ) دستشو زیر چونش گذاشته بود و داشت به فاطمه 2(دخملی جیگری) نگاه میکرد . فاطمه 2 با دستش یه دستای فاطمه 1 رو گرفت و سعی کرد دست فاطمه 1 رو از روی صورتش ب...
10 آذر 1391

دندون طلا !

فاطمه گلی مامان . امروز عصر به زور انگشتمو کردی تو دهنت و دیدم بعله یه چیزی زبر داره بدجور انگشتمو له میکنه .... چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جیغ جیغ ،رقص ،تو هوا پرت کردنت، له کردنت و جیغای تو همراه خنده و خلاصه همه ی اینا واکنشی بود از اینکه مامانی فهمید دخمل تاج طلاش دندونش در اومده....  . . . . . . . . . . . . . . . . . . مامانم خودمم نمیدونستم انقدر دیدن این صحنه شیرینهههههههه...                   ...
7 آذر 1391