جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

دستچویی

سه روزه دارم باهات کار میکنم تا دسشویی رفتنو یاد بگیری .. نتیجه بسیار رضایت بخش بوده  ... روز اول یه بار با سر توی چاه فاضلاب افتادی و در ادامه ی اون روز هم شیلنگو انداختی توی همون چاه و وقتی مامان میخواست شیلنگو با شتاب برداره اون درپوش چاه هم با شلنگ دراومد و در هوا برای خودش هنرنمایی کرد و چه گندکاری ها که نشد ..  مامانی هم در حدی عصبی شده بود که نزدیک بود بی خیال آموزش بشه ... ولی از اونجایی که بسیار مادر نمونه ای هست کارو ادامه داد.. تا به امروز . ما حصل اینکه نصف بیشتر روزهای مادر در دستشویی میگذره ! و کارای خونه هم در فواصل کوتاه بین دستشویی ها انجام میشه . از اونجایی که بلا خانوم برعکس بقیه بچه ها عاشق دستشوییه بعد از ...
16 شهريور 1392

بدون عنوان

تلوزیون ما همیشه رو شبکه پویاست و مدام هم یه مسابقه ی نقاشیه که شعرش خونده میشه . خلاصه این شده ورد زبون من ... داشتم تو آشپزخونه وسایلو جمع میکردم (واسه اسباب کشی) و از اون طرف هم داشتم این شعره رو میخوندم که : بکش میون ابرا    رنگین کمون رنگی - یه خونه نقاشی کن   چه خونه ی قشنگی ... خلاصه دیدم فاطمه داره میگه : هوهو چی چی ... هوهو چی چی ... اول فکر کردم داره تو بازیش همین طوری یه چیزی میگه وقتی شعرو ادامه دادم یادم افتاد به این بیتش : میرسه از راه قطار نقاشیا و یادم اومد اینچاش همین هوهو چی چی رو میگه ... خلاصه انقدرررر ذوق کردم که این بلا اینو حفظ کرده بدون اینکه اصلا ما یادش بدیم !!! انقدر بوس بوسیش کردمممم دیروزم که فاط...
16 تير 1392

بدون عنوان

رفتم بخوابونمتو بیام دوباره . خودمم خوابم گرفته  .. کلا که خیلی کارات بامزست . نی ناینای کردنت . یهو میگی : مامان و میای سرتو خم میکنی جلوی صورتم . کیف میکنما . امروزم با بابات این کارو کردی .  راستی میگی  ممنون   . و بیا رو هم میگی....     ...
9 تير 1392

همه ی زندگی مامان فاطمستتتتت

بالاخره خوابیدی و گذاشتی مامان یه چن خطی بنویسه ! کار جدیدددددد  تقریبا جمله های کوتاه میسازی . مثلا من دارم لباس میپوشم میگی : مامان دد ؟؟؟؟ یه مدل خیلی نازی هم میگیاااا ...  دو تا خاطره خنده دار . یه بار صبح داشتی شیر میخوردی و منم تازه از خواب پا شده بودم خمیازه میکشیدم بعدش تو بی بیو ول کردی و گفتی : مامان آ . آ . آ   ... یهبارم مامانم داشته سرفه میکرده تو رفتی به باباییت (بابای خودم) گفتی مامان و ادای سرفه کردنو در آوردی ... ههههههههههه وقتی قرآن میشنوی یا صلوات حالا تو جمعی باشه یا از تلوزیون باشه ، میگی : الاااااا (به سبک صلوات) ... من که کلی خندم میگیره . همیشه وقتی عوضت میکردم  بهت میگفتم  : زشته...
9 تير 1392

فاطمه ی بامزه !

کارای با مزه ی فاطمه انقدر زیاد شده که برامون عادی شده دیگه ... ولی برای ثبت مینویسم .. یه کاری که چن وقت پیش کرد و خیلی خندم گرفت این بود . برده بودمش تو حیاط که مرغهامون(دو تا مرغ خریدیم که واسه فاطمه خانومم تخم بزارند !) رو ببینه . در زبان فاطمه معروفند به توتو . علاقه ی وافری بهشون داره . طوری که از راه میرسه خونه سراغشونو میگیره . شبها هم برای خواب باید اول توتو ها رو ببینه که لالا کردند ! و یه چیز دیگه اینکه ما گاهی صدای هاپو در میاریم و دنبال فاطمه میزاریم و اونم با جیغ و خنده فرار میکنه و به ما میگه هاپو ...خلاصه توتو خیلی گرسنش بود و در این حالت تا آدم میره تو حیاط این توتو میدوه دنبال آدم ... اینطوری که دوید سمت من و فاطمه ، فاطم...
22 خرداد 1392

تو یه قطره از بهشتی که تو سرنوشتمی

معنای بهشت رو میشه با داشتن بچه متوجه شد ! این همه عشقی که بهش داری و لذتی که از دیدنش میبری . دوست داشتنی که نمیفهمی از کجا اومد . یهو چی شد ... انقدر که خسته و عصبی ات میکند . انقدر که زحمت دارد ولی چرا انقد دوستش دارم ؟؟؟؟ فاطمه تو به معنای واقعی قطره ای از بهشتی برای من ! تو به معنای واقعی همه وجودمی ... عزیز دلم ... مامانییییی خدایا حفظش کن ! هم جسم و هم روح و همه جوره ....  
29 ارديبهشت 1392

فاطمه جونم و این ویروس جدید

اسهال استفراغ و تب ... ارمغان این ویورس جدید . الحمدلله خداروشکر خودش مدام اب میخوره .. الان تو اینترنت یه گشتی زدم و دیدم کته و ماست و دوغ و مرغ براش خوبه و سیب و موز یه دکتر تو همین کلینیکا بردمش ولی چیز زیادی نگفت... اعصابم خرده ... انقدر مواظب بچت باشی یهو از یکی وا بگیره .  آب شده دخترم ! خدایا خوبش کن ! منم امروز از قاشق دهنیش خوردم و دل پیچه گرفتم ... حالا میخوندم چه ویروس کوفتیه با صابون و اینا هم از بین نمیره و روی اسباب بازی ها و اینا هم تا چن روز زندست ... خدایا بچمو تو این شب اول ماه رجبی به تو میسپارم . سلامتیشو از صاحب این ماه مولاامیر المومنین تمنا دارم . دختر ماهم . امروز فقط جوشونده آب و نعناع و عسل خورده ... یه...
22 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

فاطی خوابید بالاخره . یعنی انقدر مظلومانه خوابید ! سرشو گذاشت رو صندلی غذا و ..  آخه من میخواستم کارامو بکنم یه مشت شادونه (شاه دانه که خودم عاشقشم) ریختم جلوش . حالا این دخملی ما هم با اون انشگشتای کوچولو و خوشکلش یه دونه یه دونه میخواست بخوره ... تصور کنید چقدر برا خودش مشغول بود...آخرش دیدم سرشو گذاشته روی صندلی غذا و خوابیده ... قربون چشمای خستت بره مامان ... بلای مامان ! وای وای واییییی چقدر دوستش دارم ! خدایا حفظش کن ! بذار حظ کنم از دیدنش . از داشتنش از بزرگ شدنش از کیف کردنش از خندیدنش از لذت بردنش از خوب بودنش از بنده ی تو بودنش ... بزار حظ کنم از داشتنش! یعنی صبحا من دیگه دل تو دلم نیست اینو بیدارش کنمااا... میرم انقدر...
18 ارديبهشت 1392

بسم تعالی

  فاطمه ماشاءالله واقعا باهوشه ! اینو با اطمینان کامل میگم ! یه کارایی میکنه که از بچه ی یه ساله واقعا بعیده ... من احساس میکنم دنیا رو فهمیده ... مثلا بدون اینکه قبلا جارو رو دیده باشه یه بار تو حیاط بودم بهش گفتم جارو بده مامان . رفت قشنگ جارو رو برداشت ! یعنی همین که فهمیده بود باید چیزی بده به من و چیزی جز جارو اونجا نبود . تمام اعضای بدنشو میشناسه و تا میگیم مثلا چشمات کوش ؟ دست میزاره و میگه : اینا ... به پرنده ها میگه توتو ولی به غیر اونها میگه : هاپو.. مثلا من دارم مستند میبینم گاو یا شیر یا هر چی حیوون باشه میگه هاپو ولی اگه پرنده نشون بده میگه توتو ... سریع یاد میگیره . خیلی بامزست کاراش خیلی حرفا رو نمیتونه ...
18 ارديبهشت 1392

حسادت کودکانه

میدونی مامان باعث شدی این نصفه شبی که از خونه ی عموی اینجانب برگشتیم برم تو اینترنت و ببینم باید چی کار کرد !  امروز تو سر اسباب بازی خیلی با محدثه کشمکش داشتی . و به نظرم رسید بهش حسودی میکنی یا رقابت داری ! کلی مطلب خوندم از اینترنت الانه ! برداشتهام ایناست : گفته بودند باید به احساس بچه توجه کنیم یعنی بهش نشون بدیم نوبت اون هم میرسه ! مثلا من باید امشب وقتی تو جیغ میکشیدی که اسباب بازی رو از محدثه بگیری نوازشت میکردم و بعدش اسباب بازی رو یه بار میدادم به محدثه و یه بار به تو ! یعنی بهت میگفتم ببین مامان نوبت تو هم میشه ! دوم اینکه شاید من به تو توجه بیش از حد دارم ! فکر کنم با همون بازی کردن تنهاییت کم کم از توجه من بهت کم بش...
20 فروردين 1392