ماشاءالله ...
سلام عشق مامان ! الان خونه ی مامان ملوکیم . خانومی امروز رفتی واکسن شش ماهگیتو زدی . خیلی خانوم بودی !!! خیلیییی... یعنی وقتی واکسنو بهت زدن آنچنان گریه ای کردی که من از صدای نفس جیغ آلودی که کشیدی سکته کردم و اومدم ببینمت... ولی دیدم دوباره یه واکسن دیگه داره آماده میکنه سریع پامو گذاشتم بیرون تا مث همیشه بغل مامان ملوکت باشی . آخه میدونی که من طاقت دیدن همچین صحنه ای رو ندارم . و اصلا قبل از اینکه تو واکسن بزنی من آنچنان استرسی گرته بودم مث موقعی که قراره خودم آمپول بزنم ! جیگر مامان انقدر گریه کردی همینطور اشکات گولی گولی میریخت . من بغلت کرده بودم به خودم چسبوندمت وای مامانننن ... البته خداروشکر اوج صدای گریتم خیلی ملیح و مظلومان...
نویسنده :
بهار
16:51


