جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

بسم تعالی

  فاطمه ماشاءالله واقعا باهوشه ! اینو با اطمینان کامل میگم ! یه کارایی میکنه که از بچه ی یه ساله واقعا بعیده ... من احساس میکنم دنیا رو فهمیده ... مثلا بدون اینکه قبلا جارو رو دیده باشه یه بار تو حیاط بودم بهش گفتم جارو بده مامان . رفت قشنگ جارو رو برداشت ! یعنی همین که فهمیده بود باید چیزی بده به من و چیزی جز جارو اونجا نبود . تمام اعضای بدنشو میشناسه و تا میگیم مثلا چشمات کوش ؟ دست میزاره و میگه : اینا ... به پرنده ها میگه توتو ولی به غیر اونها میگه : هاپو.. مثلا من دارم مستند میبینم گاو یا شیر یا هر چی حیوون باشه میگه هاپو ولی اگه پرنده نشون بده میگه توتو ... سریع یاد میگیره . خیلی بامزست کاراش خیلی حرفا رو نمیتونه ...
18 ارديبهشت 1392

حسادت کودکانه

میدونی مامان باعث شدی این نصفه شبی که از خونه ی عموی اینجانب برگشتیم برم تو اینترنت و ببینم باید چی کار کرد !  امروز تو سر اسباب بازی خیلی با محدثه کشمکش داشتی . و به نظرم رسید بهش حسودی میکنی یا رقابت داری ! کلی مطلب خوندم از اینترنت الانه ! برداشتهام ایناست : گفته بودند باید به احساس بچه توجه کنیم یعنی بهش نشون بدیم نوبت اون هم میرسه ! مثلا من باید امشب وقتی تو جیغ میکشیدی که اسباب بازی رو از محدثه بگیری نوازشت میکردم و بعدش اسباب بازی رو یه بار میدادم به محدثه و یه بار به تو ! یعنی بهت میگفتم ببین مامان نوبت تو هم میشه ! دوم اینکه شاید من به تو توجه بیش از حد دارم ! فکر کنم با همون بازی کردن تنهاییت کم کم از توجه من بهت کم بش...
20 فروردين 1392

ماشاء الله داره این عسل مسل ...

ماشاء الله داره این عسل مسل ... فاطمه دیگه رسما داره راه میره ! انقدر ناز راه میره ..... راستش خودم احساس میکنم از اون روزی که محدثه(دختر عموی اینجانب) رو دیده خونمون خیلی برای راه رفتن مصمم شده !!! یعنی این دختر انقدر با این محدثه احساس رقابت میکرد که حد نداشت ! یه مشکلی که فاطمه داره اینه که از بس بچه دور و برش ندیده تا یکی میبینه کوچولو یه حالتی بهش دست میده انگار نمیخواد اون نی نی مورد توجه باشه ! حالا من نمیدونم در آینده خوب میشه ؟! فقط با بزرگا خوبه.... با بچه ها هم خوبه ولی نه اونایی که هم سن و سال خودشن ! امان از دست این وروجک ! عاشقشمممممممممممممممممممممممم راستی ماما میگه ! بابا میگه .  دفت . یعنی رفت ! حالا با...
9 اسفند 1391

بدون عنوان

دندون بالاییت در اومد مامانی جونم ! فعلا سمت چپیت در اومده و اون یکی هم معلومه میخواد از زیر لثه ی خوشکلت بزنه بیرون ! مامان قربونت ره . نازنین دلمممممممممممممممممم نمیدونم گفتم یا نه که تو فهمیدی هر چیزی اسمی داره .. و خیلی وقته وقتی عروسکاتو صدا میزنم میری سراغ همون ... و تقریبا از همون موقع ها یادت داده بودم که این چشماشه و هر موقع میگم چشماش کو ؟ تو انگشت کوچولو نازتو میزاری روی چشمای عروسکت ! و دیشب هی منو نگاه میکردی و میگفتی : مامان ! با همین وضوح ! یعنی مث قبل هی ماماماما نمیگفتی ... و احساس میکنم تازه فهمیدی اسم مامان کلا اینه . قبلا هر از گاهی میگفتی ماماما ولی اینبار انگار کلا فهمیدی ... و وسط شیر خوردن هم هی نگاه میکردی...
20 بهمن 1391

بدون عنوان

زوداومدم ار فاطمه بنویسم . قبل از اینکه خانومی بیاد و سیستمو خاموش کنه ! خب چند وقت پیش بود اسم عروسکاشو براش گفتم و تقریبا هر روز یا چن روز در میون واسش تکرار میکردم . تا اینکه حدود یه ماه پیش (یعنی بعد از یه هفته تمرین دادنش ) همینطوری بهش گفتم : مامان ببعی کوشش ؟ دیدم رفت سراغ ببعیش ... خلاصه منم شروع کردم چیزای دیگه بهش یاد دادن ! مثل بابا کجاس ؟ که دیگه باباشو میشناسه و تا میگم بابا کجاس میره سراغ باباش . دایی رو هم یاد گرفته و وقتی میگم دایی کوشش ؟ نگا به دایی هاش میکنه .مامان رو هم میگه : ماماماما... و مه مه رو هم که خیلی واضح میگه و اصولا میاد یقه ی لباسمو میکشه پایین . رفت رو هم که خیلیی وقته میگه و دستاشو بر میگردونه .. خلاصه فاط...
8 بهمن 1391

یه ربع ساعت برای خودم !

من امروز بعد از دو روز که از هوس کردن بستنی میگذشت با شهامت تموم بستنی از یخچال برداشتم و نشستم پشت سیستم و با لذتی وصف نا شدنی خوردمش ! بدون اینکه فاطمه مدام بیاد و غر بزنه و بخواد از من بگیرتش..... البته لذت نوشتنشو بیشتر از این نمیده... برم من 
1 بهمن 1391

فاطمه جونم مریض شده !

عزیزم الان خوابیدی ... کلا امروز همش خواب بودی و وقتی هم بیدار بودی همش نق میزدی و گریه میکردی ... به زور یه کم بهت سوپ دادم و اب پرتقال ... اینا رو هم حالت نیمه خوابیده تو بغلم بودی که دادم . اصلا حال نداری بشینی و امروز تو همش تو بغلم بودی حتی 1 دقیقه هم برای خودت ننشستی .تویی که هیچ وقت یه دقیقه آروم نبودی.... عزیز دلم تبت خیلی بالاست و من نمیدونم باید برات چی کار کنم . تا حالا شربت استومنوفن بهت دادم هر یه ساعتی 0.5 میلی دادم . الان زنگ زدم پرسیدم مهدیه گفت هر 4 ساعت باید 2.5 میلی بدم ! الان خوابی وقتی بیدار شدی بهت کامل میدم ... عزیز دلم داغی بدنت دلمو میسوزونه ... هنوز باباییت از سر کار نیومده و با اینکه مامان ملوک مثل همیشه کمک ماما...
16 دی 1391