جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

من مادر هستم !

من مادر هستم ! جمله ای که زیاد به خودم میگویم . بخصوص مواقعی که ذهنم درگیر موضوعاتیست که ناراحتم میکند و میدانم اینها بچه گانه است ... فاطمه . از لحظه ای که از تنهایی خواستم باشی نمیدانستم انقدر داشتنت مسئولیت دارد . نمیدانستم انقدر سخت است ... فقط یک انتخاب بودی که قبل از آن برایم امکانش نبود .. اینکه بعد از به دنیا امدنت خیلی مشغولم کردی درست ، اما مادر شدن خیلی سخت بود . آن اوایل دو ساعت یکبار شیر میخواستی ... یکساعت هم طول میکشید آروغت را بگیرم .. دوباره میخوابیدی و ... گاهی شبها ساعتها بغلم بودی و راه میرفتم تا خوابت ببرد . از دل درد به خودت میپیچیدی ... سخت بود .. اولین شبی که 6 ساعت خوابیدی یادم است . بلند شدم و هی ساعت را نگاه ...
11 آذر 1392

چی بگم ؟!!!

چن شبه میریم روضه .. هر شبش میگم غلط کنم دیگه اینو ببرم . از بس مصیبته .. همش داره میچرخه . میتابه ...  من همش تو روضه واسه این دعا میکنم یه خورده ما تحتش مستقر بشه رو زمین !!! حالا حرفاش : چن روز پیشا غذاشو نمیخورد . من رفتم آقا شیره رو آوردم و هی قاشقو میگرفتم جلوی دهن آقا شیره و میگفتم : بخور آقا شیره ... فاطمه هم هی دور ما میچرخید و زیر نظرمون داشت .. یهو اومد جلو گفت : اوبی مامان ؟(خوبی مامان؟؟) من : صبحی هی منو صدا میزد و من کار داشتم جوابشو نمیدادم بعدش گفت : توجایی پسسسس ؟؟؟ کجایی پس !  اینو من نمیدونم از کجا یاد گرفته ... تازگی ها وقتی میره سراغ کابینتا که بهم بریزتشون خودش پیشا پیش میگه : اذیت نتن مامانیااا...
22 آبان 1392

واکسن

سلام عزیز دل مامان ... امروز باید بریم واکسنتو بزنیم ... الان تو خواب نازی ... خیلی استرس این واکسنو دارم . اگر فکر میکردم برای آیندت اشکالی نداره اصلا بی خیالش میشدم .. تا به حال توی هیچ کدوم واکسنتا همراهت نبودم . فقط پشت در مواظب بودم نزنم زیر گریه و همیشه بغل مامایی بودی . عزیزم نمیدونی من چقدر از دیدن اون صحنه میترسم . حتی اون موقع که حالت خیلی بد بود و بستری شد بیمارستان بخاطر اون ویروسه من تحمل دیدن جیغ هاتو برای آمپول یا سرم نداشتم ... ای خدا کجا ببرمت واکسن بزنی . خیلیا گفتن نبرید بهداشت . کجا هست ... منم قبول دارم مهارت طرف مهمه . سر همون ویروسه رفتیم کلینیک خ شریف واقفی ... وای یادم میفته اون پرستارای آشغال بلد ...
30 شهريور 1392

بازم بالا بالا

cd بالا بالا یکی از لوازم پایه ی خونه ی ما شده . از اونجا که تلوزیون اعلام کرد برای بچه های زیر دو سال پرستار دیجیتال(منظورشون همون سی دی و کارتن و ایناست) خوب نیست و اکیدا ممنوعه ، سعی میکنم زیاد این cd  رو براش نذارم ولی عجیب علاقه داره و گریه میکنه و میگه لالا لالا (همون بالا بالا)... و البته مجبورم برای زمانی که میخوام غذا درست کنم گاهی فاطمه رو با همین مشغول نگه دارم . هر کلمه ای رو میگه فاطمه جون من با اون زبون نوک زبونیش تکرار میکنه ..  دیروز آوردمش و گفتم مامان بیا بگو ببینم و یکی یکی کارتا رو گرفتم جلوش ... همه ی سی تا رو درست گفت ......... ای خدا یه کیفی کردم . بخصوص که خودم باهاش کار نکرده بودم و از این سی دیه یاد گ...
30 شهريور 1392

بالا بالا .. بالا

بابایی واسه فاطمه بالا بالا خرید ... من اول خیلی مخالف بودم . میگفتم بابا اینکه نوشتنو تو 7 سالگی یاد میگیره آخه این چه چیزی شده همه میخوان واسه هم کلاس بزارن بچه ما بلده بخونه و اینا ... ولی بابام گفت نه من دوست دارم بخرمو اینا ... امروز فاطمه باهاش کار کرد . کلمات بین یک تا سه سالش اصلا 30 تا کلمه بود . و فاطمه بیستاشو بلد بود و ازش پرسیدیم همه رو درست گفت . اون بقیه رو هم مثلا به سگ میگفت هاپو و اینا ... اعتراف میکنم در همین یک روز من احساس کردم فاطمه عوض شد ! مهم اون کلمات نبود . مهم این بود که فاطمه خیلی رو خودش حساب کرد . مثلا شب  که داشتیم برمیگشتیم خونمون همینطوری الکی با همه حرف میزد . نا مفهوم همینطوری  دد بدورد رددردد&...
25 شهريور 1392

واکسن یه سال و نیمگی فاطمه زده شد

خب از واکسن بگم . من بعد از نوشتن اون متن قبلی، سریعا رفتم تا تمهیدات لازمو انجام بدم . اول اینکه خیلیا گفته بودن بچشون چن روزی بد غذا شده بود . پس من تصمیم گرفتم آخرین وعده قبل از واکسنش یه غذای کامل باشه تا اگرم بد غذا شد انرژی لازمو داشته باشه واسه همین یه سوپ قلم واسه فاطمه گذاشتم . البته قبلا قلمو هفت ساعتی پخته بودم و آبشو با عدس خیس خورده شده توی فریزر توی این ظرفای قسمت بندی شده ، گذاشته بودم. خلاصه یکی از اون قسمتا رو برداشتم و بهش گوجه و جو و هویجم اضافه کردم تا بپزه. دومین نکته این بود که باز خیلی از مادرا گفته بودن بچمون فقط شیر ما رو میخورد . منم یه صبحونه ی حسابی خوردم تا شیرم خوب باشه . حالا منم یه کم استرس بگیرم بد غذا میشم ش...
22 شهريور 1392

دستچویی

سه روزه دارم باهات کار میکنم تا دسشویی رفتنو یاد بگیری .. نتیجه بسیار رضایت بخش بوده  ... روز اول یه بار با سر توی چاه فاضلاب افتادی و در ادامه ی اون روز هم شیلنگو انداختی توی همون چاه و وقتی مامان میخواست شیلنگو با شتاب برداره اون درپوش چاه هم با شلنگ دراومد و در هوا برای خودش هنرنمایی کرد و چه گندکاری ها که نشد ..  مامانی هم در حدی عصبی شده بود که نزدیک بود بی خیال آموزش بشه ... ولی از اونجایی که بسیار مادر نمونه ای هست کارو ادامه داد.. تا به امروز . ما حصل اینکه نصف بیشتر روزهای مادر در دستشویی میگذره ! و کارای خونه هم در فواصل کوتاه بین دستشویی ها انجام میشه . از اونجایی که بلا خانوم برعکس بقیه بچه ها عاشق دستشوییه بعد از ...
16 شهريور 1392