جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

داریم با هم بازی میکنیم . بهش میگم : فاطمه من چطوری باید برم دستشویی ؟ میگه : باید راه بری !!   یه جا به من شکلات تخیلی میده . منم از دستش گرفتم و مثلا گذاشتم دهنم.. یهو جیغ میزنه میگه : بزار پوستشو بکنم ...  یه چیزه خیلی باحا فاطمه نیست رو میگه : نه هست .. مثلا یه بار رفته بودیم نوبت دکترش .. اونجا همیشه شلوغه . اونبار هیچ کس نبود .. یهو فاطمه یه دوری زد و گفت : همه نه هستن !!! و کلا وقتی یه چیزی نیست میگه : نه هست !   ...
13 خرداد 1393

عسل منننن

خاطرات فاطمه ناز بانو : رفتیم مشهد خانوم تو صف نماز داد زده :آقایون صلواتتتت ... بابایی میگفت همه خندشون گرفته بود .. فسقل خانوم اینو از کجا شنیدهههه الله اعلم تو مشهد داشتم نماز میخوندم بعد یه پسر هفت هشت ساله داشت با گوشی موبایل بازی میکرد .. یه دختر کوچولو هم تا این صحنه رو دید رفت گوشیه مامانشو آورد و اونم شروع کرد باهاش کار کردن .. فاطمه یه خرده اومد دور و بر منو گشت دید چیزی نیست انگاری ، رفت وسط این دوتا نشست و یهو دیدم جورابشو در آورد و آورد روی موبایل دختره و گفت : جولابه منو.... بعدم یه خرده رو موبایل پسره گذاشت .. اون دوتا کلی چندششون شد و هولش دادن عقب .. بعدش یه کم آروم نشست و پاشو برد رو گوشیشون و گفت : پامو ... همینطور ب...
8 خرداد 1393

بدون عنوان

سلام عزیز دل مامان امیدم . عشقم . فدای چشمای خوشگلت بشم .. قربون خندیدن هات بشم . قربون بازیگوشی هات بشم ... من فدات بشم ...  ماشاءالله... نفس ماماننننننننننن... خب از خانومی چی بگم ؟؟؟؟ بگم چقدر بلاست ... حرفای شیرینش با اون زبون نازشو برررم .. _من گاهی مثلا انگشتاشو بوس میکنم و میگم : انگشتاشو برم .. حالا دیروز دراز کشیدم اومده پای منو بوس میکنه میگه : فاشو برم !!(ف = پ).. _ وقتی شیطونی میکنه بهش میگم : مامانو ناراحت میکنی ؟ مامان که واست زحمت کشیده ؟  ... حالا هر موقع داره خرابکاری میکنه خودش هی میگه : مامان زحمت کشیده ... _تازگی ها میبرمش دستشویی واسه خودش شعرای عجق وجق میسازه و با صدای جیق بلند میخونه .. .. با ...
10 فروردين 1393

شیرین زبون ....

ماشاءالله .. قربون خلقت خدا برم . ای عزیز دل مامان چی بگم ازت ؟ از زبون شیرینی که خدا بهت داده یا از هوش سرشارت ؟ انقدر بلایی و انقدر شیطونییییییی که سرسام میپیرم از دستت فقط دلم خوشه باهوشی ... باهوشی و خدارو شکر....
11 اسفند 1392

بدون عنوان

نصفه شبی خوابم نمیبرد گفتم بیام برای تاج سرم بنویسم... نمیدونم از چی بنویسم ؟ از شیطونیات ؟ کارات ... اول بگم این پروسه دستشویی رفتنت رو گذاشتم کنار دیگه ... چون خانوم هر بار میرفتی دستشویی بیرون بیا نبودی و از اون طرفم دستشوییمون انقدر سرده که من موقع ورود کاپشن میپوشم اون وقت خانوم میخواستی واسه خود بری بتابی و کلی هم آب بازی کنی .. ما حصل هم اینه که پی پی رو تقریبا میگی و جیش هاتم با فاصله شده .. حالا بریم سراغ شوخ طبعی دخترمون : _ داشتم با تلفن حرف میزدم که خانوم یه کار صدا دار کرد .. و با ترس به من نگاه کرد . منم بهش گفتم : اشکال نداره مامان !!! دوباره یکی دیگه و پرسید : اشکالی نداله ؟؟؟ من گفتم : نه مامان راحت باش .. بعد دیدم ا...
28 دی 1392

تابو شکست !!!

محرم پارسال 1391    شهرته دیگه !!!   پ.ن : واسه عکساش باید سایز عکسارو کم کنم ... اوووو کی میره این همه راهوووو؟؟؟؟ ...
16 آذر 1392

بدون عنوان

کارهای جدید فاطمه : سر همون ترش کردن بی بی ... یه بار بی بی آبلیمویی بود و اینم هی میگفت بی بی ... بهش گفتم ترشه ها میخوای ؟ گفتم : می آم (میخوام) منم بهش دادم .. خلاصه از ترشی این، چشماش رفته بود توی هم و هی بی بی رو ول میکرد میگفت : دیرینه (شیرینه ) !! و دوباره میخورد و همینو میگفت .. آخ چقدر خندیدمممم .. ولی دیدم اینطوری نمیشه بعدش اومدم رب زدم ! دید . گفتم بهش میخوای فاطمه ... تا صحنه رو دید گفت : نه... ترشه !!!!!   خلاصه یه هفته ایه شیر نمیخوره ولی عجب ول کن نیست ! هنوزم گاهی میاد میگه بی بی ... ولی خب خدا رو شکر الحمدلله مث اون اوایل گریه های دل سوزاننده نمیکنه که جگرم کباب بشه و هی خر بشم دوباره بهش بدم .. آخی بچم بار اول که...
11 آذر 1392